برای علی اقبالی
یک شب یکی نشست و برای یکی یک نامه نوشت و تمام دلتنگی و دوری و اشتیاق دیدارش را با خط شکسته کشید و گذاشت لای کتاب هشت کتاب و یک آه کشید و دو قطره اشک چکید روی جلد دیوان حافظ..
صبر می کنم تا برف های قله ی توچال، کمی آب شوند و راهی گشوده شود. صبر می کنم بهار مرهمی از پرستو بیاورد و آیینه و آواز را نوید دهد. صبر می کنم تا زخم های دوستی کمی (فقط کمی) التیام یابد.. و در زیارت دره ی تمشک و رو به روی چشمه ی ذوالجلال بگویم پس از روزهای شهریوری بر من چه گذشت. شاید خاک نجیب مرگ، بالشی صبور برای کابوس های من باشد..
موج از هر کرانه می آمد دیواری سرد می شد سوزان و نرم از سر و سینه می گذشت و دریایی نبود. آبی نبود. ولی در ساحل نجات در افق کربلا کشتی عشق پهلو گرفته بود و مردان زخم نوش را فرا می خواند. حدیث قدسی عشق تفسیر می شد و منشآت مجنون در شلمچه رقم می خورد. لحظه ی پاک عزیمت از خود، امتدادی داشت تا روزی که پرده ها از دیدگان فرشتگان کنار رفت و دانستند راز آن جمله ی خدا را در بدایت خلقت: "ما جیزی می دانیم که شما نمی دانید." و ما چه می دانستیم از رسم و راز عاشقی اگر آن صبح و ظهر و شام عاشورا نبود. و من و تو و ما چه می دانستیم از جوهر و جان این قیبله اگر در شلمچه کربلای پنج رقم نمی خورد. و خاک سرد نمی فهمید راز ضربه های عصای امام رضا(علیه السلام) را بر زمین شلمچه آن روز که رو به سوی خراسان داشت و قطره های اشک و جواب چرایی که: "این جا قتل گاه عشاق است.." بیش از هزار سال گذشت و در دهه ی شصت قرن چهاردهم شمسی در جنوب شهر خرمشهر، دل دل جهان، ابر کرامت بارید و دانه های نامریی به قلب ها رسوخ کرد. زمین سیراب می شد از خون. و مردانی که آرزوی باشکوهی را بازجسته بودند. دوست داشتن یک دوست. مرزهای دل دادگی در تصرف حضور بیداران بود در دهه ی شصت، هزاره ی رنج، شلمچه ی غوغا..
این صدای سهمگین در باد است. صدا صدایی که از حنجره ای نمی آید. شاید نذر باد است که می نوازد گوش ها را و بانی آن بارانی از استجابت است در بینابین دو حرم در کربلای معلا از آمد و رفت هزار هزار فرشته ی در پرواز می بارد و می نویسند و می آمیزند قطره های اشک را به آب حیات..
یکی با شعر از شریعه و شعور آب و دیار دوری می گوید. یکی دسدیس پنج انگشتی را بالای کتل زده و با خودش یا به آقا یا به یک نفر دیگر می گوید: اگر بیایم به کربلا و ببینم قبه ی استجابت و محل وفا را و بمیرم خیالی نیست. شراب طهور و حور و جنت و رضوان نمی خواهم. تو که باشی همه چیز هست..
"به درستی شما نمی دانید طعام حقیقی همانا عمل به مشیت خدا ست.
زیرا آنچه که قوت انسان می شود و او را حیات می دهد نان نیست،
بلکه آن کلمة الله است به اراده ی او که به انسان روزی می دهد.
پس از این سبب است که فرشتگان پاک نمی خورند [و من الملائکة لایئکل]،
بلکه زندگانی می کنند و متغذی می شوند به اراده ی خدای.
همچنین ما و موسا و ایلیا و یکی دیگر
چهل روز و چهل شب بدون چیزی از طعام گذراندیم."
عیسا مسیح علیه السلام
به کوچه می پیچی / عطر یاس می شوی در مشام جوانی / دست هام در جست و جوی آینه و طومار / جیب هایم را سراسیمه می گردند / تو حرف نداری / و من هر روز به سیاه مشق نزدیک تر می شوم / در خطوط مایقرا / آن چه ممکن است خوانده شود / در پیچ کوچه ی دیدار..
آب را به روی غزه بسته اند / بان کی مون از اکوتوریسم جولان می گوید / سعودالفیصل با اولمرت دست نمی دهد / و سنیوره نمی داند نخستین وزیر کدام جمهوری بدون رییس است / اما ابومازن لبخند می زند برای فتحی که در کار نیست / و مرور می کند قطع نامه های بی حاصل را / مشرف برای لباسش گودبای پارتی می گیرد / سسیلیه از سارکوزی جدا می شود / کوزوو برای جدایی سلاح جمع می کند / ...در پاییز آناپولیس، زیتون و صلح نخواهد رویید /
قناعت همون خرسندی از خدا و خلق و خاک و فرشته هاست و خشنودی می آره و خودش می بره خستگی رو از تن و خویشتن و خویشت و زدودن زنگ و خدنگ و خدعه و نیرنگ و رنگ از جان و جلای آیینه ی پرجوش و جلای جمال و کمال حضرت دله که اگه دل یکدله باشه و بشه و بمونه جلگه ی جوانه خیز و جوان پسند جنت نواز لطف و الطاف جناب مصطفا و آقامرتضا ست..
رگبار بارون میزنه و بالکن رو به جنوب عجیب رمانتیک شده و هوای فریدون بدجوری زده به سرم. جاش خالی نباشه و یاد اون روز به خیر که دختر تاک دلش رو سوزونده بود و مجنون شده بود و با یه سه تار شکسته ارکستر گرفته بود و زار میزد و هفته ی خاکستری فرهاد رو میخوند. نرسیده به سوسنگرد بود و یه نمه بارون زمین رو آبپاشی کرده بود..
جلوتر از نونوایی، اون بغل یه کوچه ی یکی دو متری هست که بهش میگن کوچه ی زن آقا. این زن آقا همون زهرا خانوم زن سیدحسن دعانویسه که از سه چارپنج ساله پیش با پسرش سیدعلی آقا اومده تو این شهر سرسبز و دلباز زندگی میکنه. سیدعلی آقا چل پنجاه سالشه و آدم باعشق و مرامیه. بهش یه کرامتایی هم نسبت میدن. همین سه شنبه شب هفته ی پیش بود که پشت تلفن میگفت: "تازگیا یه وحشتی از مرگ افتاده به دلم. تا دم مرگ مشکلی ندارم. برای توی قبرم یه چیزایی یاد گرفتم. فقط این قسمت که مار و مورا میان میخوان بخورن آدمو زابرام کرده. باید یه نسخه پیدا کنم که این موش و عقرب و مار و مورا نیان منو بخورن. نسخه ای چیزی تو کارت نیست؟ از انگشتر عقیق زرد که اسم پنج تن روش نوشته شده باشه یه رمزی بهت میگم.. ایشالا خدا به خاطر عطر منم که شده شمارو آشتی بده. مریضیات رو خدا درمون کنه. با مردم قهر نکنی. اذیتت نکنن. خدا خیرت بده. مواظب قلبت باش. پروپرانولول چهل میتونی بخوری. یه نمه هم برت میداره. خدا یکی رو برات وسیله کنه یه بسته قرص بهت برسونه.."
غروب رفته و مغرب اومده و اذون امامزاده قاسم شمرون به آسمون بلند شده. آقاموسا درست میگفت و من و اوس محسن و امیرخان و دو سه نفر دیگه که اونجا بودیم، دربست قبول داشتیم که نماز جماعت مسجد که تموم شد، هوا و هدر و افرا تفرا نشیم و یه راست بریم گلاب دره. اول جاده ی خاکی رو بریم تا بند و راه بالا بریم و تو کافه ی بهروز یه نموره حشر و نشر کنیم. بغل حوض اتراق کنیم و حضرت باعشق غزل بخونه و آقاموسا تا بشه و خم بشه و بشینه و بگه: الاهی شکر! هر چی هستیم به لطف مولا و همت یاران، بدتر از اونی که بودیم، نشدیم.
حالا شب رفته و سحر شده و سپیده اومده و یکی به گوش یکی دیگه میگه: تو رو به کاری آوردن اینجا و میگردونن و میبرن، مشتی! تو رو به انکار نیاوردن که یا نبرن و یا اگه ببرن، به هیچ و پوچ ببرن، عشقی..
شما خوابو از چشمام گرفتی، آقامحمد. شمایی که آزاد شدن شهرو وقتی شهید شده بودی دیدی و شاهد بودی. حالا سالای ساله که این شهرو به اسم شما میشناسن. میلیارد سالم که بگذره بازم به سینه ی این شهر اسم شما حک شده. آخه دل این شهر با اسمت سوخته و با رسمت ساخته و پرداخته شده. جوونای دهه ی شصت یادشون نمیره اون روزی که همه ی مردم اسمت رو شنیدن که توی شهر پیچیده بود و ولوله شده بود. همه دستای گرم خدا رو دیدن و هو کشیدن.
از همون روز قرارو از دلم گرفت و پرده ی اشکو جلو چشمام کشید. سرم رو پایین انداختم و دیدم دهه ی شصت شده و خرداد رسیده و فرشته های پرنیان پیکر، پشت دیوار مسجد جامع، روبه روی آقامحمد واستادن و چاق سلامتی میکنن و بهش تبریک میگن. یه صدای حزین و شکسته هم هی میخونه: نبودی ممد! نبودی ببینی شهر آزاد و رها شده و خون یارات پرثمر شده.. ولی شما بودین آقامحمد. اونا افسوس ندیدنت را میخوردن..
۱)بعد از ظهر یک روز پررنگ پاییزی بود. پاییز جوان سال شصت و شش. در حیاط زرد و قهوه ای دانشکده ی روان شناسی نشسته بودم و برای دوستم شعر می خواندم. یک مثنوی که با این مصرع شروع شده بود: "زخم ها بر من هجومی آورید.." کاظم گفت: بیا بریم پیش قیصر. من امروز باهاش قرار دارم. دانشگاه تهرانه. دوست دارم این شعرو براش بخونی.." رفتیم و رسیدیم و روی یک نیمکت بغل دانشکده ی ادبیات نشستیم و شعر خواندیم. در حیرت بودم از وسعت دانش و افتادگی قیصر. اول گفت: "دوست دارم شعرتو با صدا و لحن خودت بشنوم.." من هم خواندم و خواندم تا اینکه رسیدم به پرده ی شهادت دوستم ایرج که در جنوب خرمشهر دست های جوانش با ترکش عمود قطع شد.. اشک و پاییز امانم را برید. قیصر کاغذهای خط خطی و خیس را از دستم گرفت و بوسه ای به پیشانی ام زد و ادامه ی شعر را آرام نجوا کرد. گوشه ی پایین کاغذ نوشت: "دست شما درد نکند..."
۲)"وقتی تو نیستی / نه هست های ما / چونانکه بایدند / نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم / و حرف آخرم را / با بغض می خورم
عمری است / لبخندهای لاغر خود را / در دل ذخیره می کنم: / باشد برای روز مبادا!
اما / در صفحه های تقویم / روزی به نام روز مبادا نیست / آن روز هر چه باشد / روزی شبیه دیروز / روزی شبیه فردا / روزی درست مثل همین روزهای ماست / اما کسی چه می داند؟ / شاید / امروز نیز روز مبادا باشد!
...هر روز بی تو / روز مبادا است!"*
۳)در نیم شب کم رنگ پاییزی با درد شدیدی در سینه از خواب بیدار شدم. نشستم و جمله و کلمه و حرفی را به زبان آوردم. با روان نویس قرمز چند خط نوشتم که رنگ و بوی آخرین نوشته های یک محتضر را داشت... شب را با درد و اندوهی که هم می دانستم از کجاست و هم نمی دانستم، با زمزمه ی نام چهل دوست خوب خدا، با غزل خواجه ی شیراز.. سحر کردم. صبح زود شاهرخ تماس گرفت: "سلام عزیزم" گفتم: "سلام، خوبی شاهرخ جان؟" صدایش نازتر از همیشه بود. با بغضی نه چندان پنهان در گلو گفت: "نه، خوب نیستم. قیصر امین پور رفت از بین ما.. به سیدعباس هم بگو، عزیزم. بگو چقدر تنها موندیم.." دیدم تمام حجم دلم ابری شده و ابرها هوای باریدن دارند..
۴)در روزگاری که چه بسیار شاعران و هنرمندان جوانمرگ می شوند، خود را نیز در مقام اتهام می نشانم و در مرگ غریبانه ی قیصر باشکوه شعر فارسی سهیم می دانم. کاش موسم پاییز از باغ فرهنگ این سرزمین به یکباره کوچ کند...
--------------------------------------------------
*قسمتی ازشعر "روز مبادا" - از دفتر "آینه های ناگهان".
یه کوله بار خسته و رنگ و رو رفته داریم، برمیداریم و میکشیم و میریم یه طرفی که جنگل و رودخونه و بیخیالیاش منو یاد اون سالای نوجوونی میندازه. یه شیشه ی شکسته ی آفتاب خورده هم داریم که میبریم و با بوسه ی فرشته هایی که شبا میان کنار چشمه و موهاشونو شونه میکنن بند میزنیم. یه ساعت و یه انگشترم داریم که نمیبریم. میریم که رفته باشیم.. یاد اون روزا به خیر که میرفتیم که دیگه برنگردیم. جاده ها انگاری یه طرفه بودن و هر جا شبو صبح میکردیم شهرمون میشد..