دو روزی میشد که بوی باران از دوردست میآمد و قطرهای در ناودان نمیچرخید و نمیخواند. امروز، باز باران شد؛ باز با ترانهای در سر؛ حالوهوای قدم زدن با دوستی که لبالب از عطر باران، سودای کودکانهی باران، که با نوای باران شوقی را با ناز و نیاز، پرواز میدهد و دقایقی پس از باران به موسیقی تسبیح در دلش گوش میدهد و... لبخندهایی پاک را قاب میزند.
دستی گشوده آمد و پایی پس کشیده شد و دوستی قدیمی و یکتا، پای کار باران آبانی نماند. لعنت خدا بر شیطانی که مردم را به خشم راغب میگرداند؛ و ناشکیبایی؛ و ناسپاسی؛ و اندوهی نابرازندهی پریان دریایی. این شد که تنهای تنها در زیر باران، پاییز را قدم زدم. صورت احساسم خبر از خشکیدن خاطرهای خیس و تلخ میداد، از تبرکی دریغ شده، از بیحاصلی دستانم...
در روزهای بارانی شیشههای پنجرهی دلم بیغبارتر و تر و تازه میشوند و الهام از هر گوشه و از هر تماشایی، بیبهانه به دلم میبارد. بیا به باران برگردیم...
شبي از شبهاي شريف ماه مبارك مهربانيهاست. خوابي نرم و نازك به چشمهايم ميآيد ولي دلم راضي به خواب نميشود و نيست. دلم به زبانم ميگويد: «با ايلياي عزيز كمي نجوا كن؛ از روزهايي بگو كه صبح را با اميد نگاهش بيدار ميشدي و از شامهاي سلام و احوال دل را گفتن و بدرودي در آستانهي درگاه. دلم به دستم فرمان ميدهد بنويس: از باغهايي نيشابوري با آسماني فيروزهاي كه در قنوت براي دوستهايت آرزو كردي؛ از پنجرههايي كه همهگي رو بهسوي لبخند رضايت مولا گشوده ميشوند؛ از بهاري بيزمستان كه در عصري از آن، دفترمان را در زير باران باز كنيم و خطوط مقرمط عشق در دفتر و دل و دستمان جاري شود. بگو نام نامي حضرت دوست را تا فرشتهگان به هواداري بيايند و راهي را بنمايند كه ما را ميبرد به مسجدالحرام؛ آنجا ذرهاي نيست كه نگويد: ياعزيز...
ميمانم تا بهار از پسِ پشت پاييز و زمستان بيايد. و هركسي هرگلي را كه دلش خواست در باغچهي دلش بجويد و ببويد و به آنكه دلش ميخواهد نثار كند. بهاري بيايد كه در آن، كسي به گل و به دل و به روياي كسي بد نگويد و راه را بيراه نداند و لبخند كسي را نفرين نگويد.
بهاري كه در روزهاي زلال آن، آشنايي را بر غربت غنيمت بدانيم؛ دوستي را بر رفاقت و آشنايي و غربت ترجيح دهيم. «خداي عزوجل جمله را بيامرزاد.» آمين، بيامرزاد.
ميگفت كه ميگويند: وقتي صداي ناب اذان را ميشنوي، همراه با موذن، اذان را زمزمه كن؛ تا در هنگام مرگ لال از دنيا نروي.
گفتم شنيده بودم كه ميگويند: لال و بيايمان از دنيا نروي، صلوات... اما بهراستي، آخرين جملههاي من و تو چه خواهد بود.
گفت: اگر لال نمانم، پيش از آنكه به وادي خاموشان سفر كنم و منزل گزينم، از اميدواري بيكراني خواهم گفت كه به بخشندگي و رحمت خدا داشتهام؛ از دوست داشتن خدا و دوست داشتن دوستان خدا خواهم گفت؛ از غروبي خواهم گفت كه تسبيح نام رفيق اعلي لبهايم را ميبوسيد و جانم چنانچون غنچهاي شاداب، سرشار از شبنم خلوص بود؛ و از شب قدري خواهم گفت كه خدا كمي نزديكتر از يكقدمي «بود» و آنجا بود كه دانستم از او فقط او را بايد خواست... اگر زبانم بند نيايد، ي
يك كلام خواهم گفت: علي را دوست دارم.
بارالها، به دستهاي خسته و خالي از خوشههاي مهربانيمان، به لطف بنگر. به دلهاي پركينه و پرخشم مردمان شهرم نگاه كن؛ به پيشاني پرچين و پرآژنگ ما نظر كن و به حق مولاعلي، در ماه شهادت علي؛ به حق قرآن، در بهار قرآن، بنبستها را بگشاي و كوچهها و خيابانها و جادههاي پيش رويمان را به سايهسار ولايت رهسپار ساز.
گفت: ديگه زنگ نميزنم. تا خودتو پيدا كني و سراغي از ياري بگيري و باغي كه در روزهاي دلواپسي، آرامش آبي كاشياي حرم رو برات تداعي ميكرد. روزي كه به دلت «يا علي مدد» بگي و از دلت «شاه علي مدد» بشنوي و بگي صداي مخملي دوستم كه پناه دستام بود، كجاست. اي نسيم سحر، آهاي حافظ پشمينهپوش، نذر نگاه تو، به وفاي تو...
با يك نگاه جوان شدن و با غباري از جنس كينه، زمينگير و پير شدن. ساعت براي با تو بودن، دير شدن. جور ديگري شدن. با ديگري... سرنوشت نوشته شدهي دلي زلال و كودكوار كه از پشت چشم راز خود را بازميگويد، همين است. رسم رفاقت در كوچههاي بنبست شهر جداييها، به فراموشي و خاموشي ميگرايد. كاري نداري؟ نه! حرفي نداري؟ نه! واسه فردا حساب نكن. واسه هيچ روزي حساب نكن. نه! ولي صبر كن. حرفي مانده كه تهماندهي عهديست در كتيبهي نور. عهدي كه شاهد آن تنها و تنها خداي تنها بود. در شبي كه آيههاي باران در شرف نزول بود.. حرفي از خير و خوبي. دست دادن دو دوست با دستي به دستي كه ميخواستند تا پايان سرنوشت خاك، تا بودني بيمنتها، تا بازگشت به خدا، با هم دوست بمانند. فقط كمي صبر كن.
غبار غربي به تهران رسيد و علي به كپسول اكسيژن وصل شد. بهياد روزهايي افتاده بود كه بمبهاي شيميايي بر سر خرمشهر ميباريد. 3تا، 3تا. 6تا، 6تا. بمبهايي كه به آنها «اژدها» لقب داده بودند. بهياد روزهايي كه علي، سرتيم پدافند شيميايي بود و با 4 نفر ديگر در خانهاي مخروبه، در جوار قبرستان خرمشهر به انتظار نشسته بودند تا كسي آنسوي بيسيم، به علي و آن 4نفر بگويد: «حامد! حامد! حامد! همت؛ حامدجان، در سهراهي مرگ ميهمانيست. به آنجا برويد..» و ميهماني، همان جشن تاول بود و دفع اژدهايي كه از دهانش بهجاي آتش، گاز اعصاب و خون و خردل بيرون ميزد. گازي كه به هر جانداري ميرسيد او را ميسوزاند و خشك و پير ميكرد. و ميهماني يكروز سهراهي مرگ بود. و ميهماني يكروز حاشيهي رود غمگين بهمنشير بود... و ميهماني آنروز، ساختمانهاي ناتمام دژ بود، مالامال از جواناني كه از چارسوي ايران به دفع دشمن و دشمني آمده بودند، به بسط دوستي و صلح.
امروز علي با كپسول اكسيژن در شهري قدم ميزند كه غبار غربي آنرا پوشانده است. او با دوستاني پر كشيده به آسمان نجوا ميكند: «دستي به امداد دراز كنيد. لبخندي از جنس اطلسي روانه كنيد. شما را بهجان دوستي، نگاه خود را از شهر مگيريد. منصورجان! شهرام عزيز! صفاي باصفا! شهيدان شاهد شهر...
از زيارت حضرت عبدالعظيم و جناب حمزه و سيدالكريم و فاتحهخوانيي صحن مسجد فيروزآبادي و مزار غريب جلال آلاحمد برگشتيم و رفتيم و بردم مسافرخانهي مرواريد نو، نرسيده به نبش نرسيده به راه آهن، آه از اين راه و آه از اين آهن و تابلوهاي راهنمايي كه اگر به حرفشان گوش كني گموگور و گيجوويج ميشوي و گلهگيج ميزني. به اصغر دودانگه يك تراول صدي دادم و گفتم: اصغرآقاجون، يك آقايي كن، يك تخت تميز و رديف و بيجيغ و ويغ بده به دوست و رفيق شفيق گرمابه و گلستان ما، تابستان و زمستان ما. بهياد و عهد قديم و روزهايي كه باهم در گردان شهادت بوديم و گردان مستقل ويژهي چريكي چمراني نامنظم. چه گرداني بود شهادت، راستي كجا بود. ناكجا بود. كجا نبود و كجابهكجا بود و حالا اينجا كجاست. پرندك بود و كرمانشاه بود و قرارگاه بود و رمضان بود و اروميه و نقده و محمديار و دار و يار و غار و مقر شهيد حميد مسعودي بوديم. درهيي سبز سبز، با خطي سرخ از شقايق كوهي كه اگر ميكشيدي بالا به قلهيي ميرسيدي كه از بالاي آن دشت بيدروپيكر و گلهها و رودخانه و چشمهي سالاريه و الهي من لي غيرك..
خلاصه بايد اين مسير دهشت را طي كرد و رفت و بهسوي تجربهي ناب هستي گام نهاد. ابرها كپهكپه ميروند تا در نقطهي سرنوشت، باهم يكي شوند و با هوار و هورا و برقي و برفي و باراني ببارند. بادها ميروند و ميگردند تا گردههاي گلها را بيفشانند، كشتيها را به پيش ببرند و غبار "ماندن" را از صورت برگ و شاخهها بروبند. رودها ميروند تا تشنهگي را از كام گياه و جاندار و خاك بزدايند و در دلتاي تلاقي با دريا، دريا را به "بودن" ياري رسانند... خلاصه بايد تا لحظهي موعود و وفا به عهد معهود و رسيدن به معبود، بود..
گاهي از ته دل ميخنديد و گاهي بغضي لجوج را رها ميكرد و ميباريد. يك آن، بهياد سفري افتاد كه باهم به روستايي در آنسوي دشتهاي پاييززده و كوههاي زمستانديدهي غرب رفته بوديم. واحد شمارش شاديهايمان، كفشدوزك و بوتهي ختمي بود. آتشي كوچك در سنگچين اجاق براي ماندن و چاي نوشيدن افاقه ميكرد. قدر آشتي و آشنايي و هواي آيينهي هم را داشتن را خوب ميدانستيم. شب كه شد ساعتي به ستارهشماري گذشت و ساعتي به نقل خاطرهي پاك پلاكي كه در حوض وسط دوكوهه فرو رفت و گم شد و پيدا نشد كه نشد. از كرم شبتاب ميگفت كه در غياب ماه، ماه محزوني را ميماند، از آسمان به لاي بوتهها هجرت كرده و نوري نازك و نرم و نجيب ميپاشد...
ياد آنشب كه اقاقيا مرهم هفتههاي تنهايي شده بود و شقايق باغ كه با داغ زاده بود، به سرسلامتي داغ آمده بود، افتاد و در سجدهي شكر، الحمدي گفت و دو دست را به آسمان رساند و به صورت ماليد.
كجا رفتند شبهاي واقعهي گردان شهادت، ديدن سايههاي بيرنگ فرشتهگاني كه آمده بودند تا عروج انسان را نظارهگر باشند؛ شنيدن صداي خروسان سحري كه از پس خروش خروس سپيد آسماني، نواي "صبح بهخير" سر ميدادند و آفتاب را به خيمههاي خاكي دعوت ميكردند؛ جادههايي كه در يكسوي آن رودي تكلم داشت و در سويي ديگر درختچههاي پستهي جنگلي و فندق كوهي که شعر رويش ميسرودند؛ و روبهرو دشتي يله داده بر روي ململ ابرها، رها شده در عطر آسماني يك سلام، سلامي به عرش، عرشي مهربان كه اگر دست را بلند ميكردي، به لمس اجابت ميرسيد. نردباني از بال ملايك..
نگاه عقیل به حاجمجید، نگاه من به جعفر و عقیل و حاجمجید و مرتضا، نگاه ابوالفضل اکبری به نگاه همه، الفاتي تروتازه تعارف و تقدیم ميكرد. نگاهی بيهیچ چشمداشتی. نگاهی بي چشمزخمی. نگاهی بياخم و تلخي پيشاني. نگاه علی به عقیل. به عقیل شیرکوند.
رخ بهرخ و سينه به سينهي گلهاي شببو، مثل دوتا كفتر، يكي سرور و يكي ابلق، سبكبال، بال در بال باران لطيف ارديبهشتي با ايليا، وقت روشن دعا، دعاي زلال عهد، با نوشتهي با طلا نوشتهي ايليا، هميشه و دربارهي باران بهاري و عاشق باران و دقايق پس از باران بودن و بعد عاشق خالق باران شدن و چون ابرهاي رها در آسمان، پاك و پذيراي داد و دهش كاينات شدن...
در فيلم مستندي كه برايم فرستادي، مادر فروغ فرخزاد يك جمله از قول فروغ گفت كه به دلم نشست و يك گوشهي سينهام را سوزاند و يك تكه از دلم را كند و با خودش برد. "مامان جون، كاش من نه خوشگل بودم، نه هنر داشتم. فقط خوشبخت بودم.." راستي كه اين خوشبختي چه اكسير كميابي شده و تا كي و تا هميشه از اهل هنر دريغ ميشود و تا بوده همين بوده و دريغ شده. ايكاش براي هر غمي مرهمي بود. همان و همين غمهاي ازلي كه در شيار بيتي و غزلي از گوش به هوش ميآيد و هوش را ميربايد. دوام عيش و تنعم نه شيوهي عشق است/ اگر معاشر مايي، بنوش نيش غمي. براي هر دمي كه با آه از راه ميرسد و با بازدمي به سينه بازميگردد، كاش همدمي بود. مادر فروغ نگفت و خودت بودي كه از قول فروغ گفتي كه در جایی گفته: "من وقتي خوشبخت هستم كه روحم راضي است و شعر روح مرا راضي ميكند." ميگويند وقتي قابيل با سنگ كينه و حسد هابيل را كشت، حضرت آدم در نهايت اندوه چيزهايي گفت كه شعر بود و اولين شعر از اولين آدم جاري شد و به دل نشست و تسكيني شد براي درد دوري و مشتاقي و مهجوري. شعر پوييدن و پرداختن و پيراستن سرزمينهاي درندشت درون و چاشني زندگي، در اياب و ذهاب روزها و ثانيههاست.