لطیف خواهم رفت
به سمت فروردین
به خواب اردیبهشت
برای خاطر پروانه
شهید خواهم شد
نگاهت
بی تعارف شعر می گفت
برایم صبح صادق بود
خندید
چیکه چیکه باران به زلف تو می بارد
سب سرشار از چکاوک می شود
پیچک خانه به خیالت پیچید
طعم طراوت نام ات در کوچه می پیچد
ماه مهر تو می آید
باران به رویایم نمی بارید
نمی
بارید
نم
نمی
بارید
نم نمی بارید
به دکتر طاهره ی صفارزاده
فرهنگ از سرنوشت خاک می روید
از خاکی که مردمیان نهال نورس آنند
از خونی که در رگ دوستی جریان دارد
از محبتی که از ایمان می جوشد
از هنری که در ایران نهفته است
در شهری که نام خوبان را برگزیده است
فرهنگ تا افلاک سلوک می کند
شعر زبان فرهنگ است
دریافتی از کلمات پیش از پروازشهیدی
که در آغوشم پر کشید
من تیر خورده ام
در این جریده ی تنهایی
با بغض ستون و پنجره را می پایی
در ابتدای سایه ی تابستان
پرواز می کنم
در کوهپایه های جلال و مرگ
در اسالم مجنون
در بیستون رهایی
تو تیر خورده ای
ما شربت شهادت زیبایی را
در پنجمین پیاله ی سقراط
نوش کرده ایم
نفرین عاشقی و صبوری
تاوان کوچکی است
تن پوش کرده ایم
اما در این فروغ جوانی
من تیر خورده ام
فردا
شفاعت و شادی از آن ماست
رویای جام جهانی است
پنجاه خانه ی پیروزی
پنجاه خانه ی هیچ
جامی تهی در جهان پوچ
پنجاه خانه همه هیچ
پنجاه خانه شکست
رویای هیچ و پوچ مساوی ست
پنجاه خانه ی این سو تلخ
پنجاه خانه ی آن سو شیرین
رویای بودن و نابودن
در حالت تساوی و تردید آونگ می شود
در خواب پرتغالی من جنگ می شود
پنجاه پنجاه می زنیم
جفت پوچ سیاست
به نفع جام
خاتون قصه های ناب
همه از جنس آفتاب
همه از جنس فاصله
در چشمخانه بیا
فردا با آمدنت آغاز می شود
دامن مچین ز خاک شهیدانت
از صنعت نگاه تو دانستم
عشق یک نجابت شرقی ست
و مرگ
نهایت بیداری ست
...
گفتم اینجا لحظه ای ساکت شوم
قفل لب های مرا بوسید و رفت
چون که از نازکدلی هایم شنید
کوه را از خاطراتم چید و رفت
...
یک شب تو را ز حنجره ها جار می زنم
حلاج می شوم به سرم دار می زنم
برای ناصر کتابی
دیوانگان
با آینه محشور می شوند
در شهر شادمانی آنها
وقتی فرشتگان بلا خنده می زنند
در کوله بار زمزمه اندوه می برند
سوقات شهر خواب را نمی بینند
شب را به شهر خاطره ها پرسه میزنند
حتی نمی دانند که چرا گریه می کنند
دیوانگان آینه داران جنون اند
در کوچه ی لیلی تمنا می فروشند
خاموش پرجوش و خروش اند
آیینه پوش اند ...
می میرم این جا ظلمتی چون چاه دارم
در قعر طوفانی سینه آه دارم
گیسو پریشان کن صنم ها با تو دارم
در فصل دل سردی بتی چون ماه دارم
نازک دلی ما به کام خویش می خواست
محض شکستن شیشه ای همراه دارم
ما را برای روز دلتنگی سرشتند
شعری که گویا مطلعی جان کاه دارم
چشمان تو شیدایی ام را می شناسد
جان کندن صد بیستون دل خواه دارم
نبض مرا از شعله های عشق پر کن
پیراهنی از آبله چون ماه دارم
لیلی
تمام زخم های بیابان را فرسودم
تا لایق نجابت ات باشم
اما دریغ شدی از چشمانم
رفتی
تا منتهای دشت دویدم
گلجوشی از تاول به پا
بیداد گردباد مرا صیقل داد
در محضر درخت گریستم
مرغان بی شکیب بیابان
سوگ و سرود مرا می دیدند
تو هر روز به دیدار آینه می رفتی
من می سوختم
و به افسانه ها پیوند می خوردم
باران
غم های بی بدیل مرا
به شن های معظم می گفت
با خود به قعر زمین می برد
آنجا که
عشق و مرگ مساوی ست
الهی ! ریشه هایمان تشنه اند
در برگ های نحیف مان قطره ای از حیات
جاری کن .
الهی ! باد را بگو در گوش آسیاب
چیزی بگوید
تا سفره هامان نان را فراموش نکنند .
الهی پرواز ...
پرنده بر زمین نوک می زد
خطی نوشته می شد
به سمت سایه می رفت
آفتاب رو می گرفت
پرنده در تابستان تیر خورد
یک شب تو را ز حنجره ها جار می زنم
این فاصله تمام می شود
" یک یا حسین دیگر "
این دشت
این منقش خون و بشارت
با پنجمین اشارت مولا
" تا کربلا رسیدن "
دل های پاک
در جیغ شعله ها و گلوله
یک یا حسین گفتند
تا کربلا رسیدند
رویایشان
تعبیری از
سر بریده و
قیقاج
شغل فرهنگی شغل محبت است ؛
به روایتی .
شغل محبت ، داشتن دل می خواهد ؛
و دانستن علم شریف محبت .
اگر با معرفت و مردم داری بیامیزد ،
به شغل ولایت نزدیک می شود .
اگر خداوکیلی برگزار شود ... ،
بر مردمانی که از او محبت می بینند ،
ولی می شود ... ولی .
ولی یعنی حضرت دوست ...
به روایتی .
در جنگل آدمی دیگر می شوم .
آدمی که دوستان قدیمی را به حیرت وا می دارد .
آدمی شاکرتر
آدمی شاعرتر
شکوفا تر .....
آدمی به حضرت آدم شبیه تر
در آن روزی که داشت توبه اش پذیرفته می شد .
آدمی که درخت را و خدا را می بیند ...
به روایتی .
شب قدر بود
وان یکادی خواندم
به نیت شادی تو
راستی تو این راز را می دانی ؟
که من می توانم در قنوت تو جوان بمانم ؛
تو در تسبیح من عاشق ..
و من می توانم در لبخند تو شاعر شوم ؛
و تو در شعر من شهید ...
تو این رازهای شرقی را می دانی ؟
می پرسی چرا سکوت را برگزیده ام
زمانی را دیده ام که دنیا و کلام به انتها رسید
صدایی که در نهایت انفجار بود
شیشه ای درون سرم شکست
گوش را نواخت
سیلی سرخی شد بر گونه ی سیب
سیبی شد در حوضچه ی جوانی
جوانی تنها شد شیفته ی شعر و سکوت
و در سکوت راز آزادی را یافت
تا آفتاب به سینه ام نتابد
صبح رانمی بینم
تا ستاره نچینم
شب را به گیسوان تو پیوند نمی زنم
تا حیرتم را برای آیینه شرح ندهم
به جمعیت لبخند نمی زنم
تا محفل دوستی را به لبخندی نیفروزم
بی نماز می مانم
تو مرا یاد می کنی
در گوشم زمزمه ای جاری می شود
تو در آیینه می خندی
هراس از کوچه می گریزد
تو در شعری از خیام تازه می شوی
در باغچه گل سرخ می روید
برای سید مرتضی آوینی
یک شب آمد ، باد سختی می وزید
از عمیق سینه ام بیداد رفت
آمد اما گریه را از سر گرفت
از نهاد حوصله ، فریاد رفت
منظری از ناشکیبایی کشید
از خیالش خاطر فرهاد رفت
بادبان دفترش را باد برد
تا طلوع هر چه باداباد رفت
بهترین شعرش برای سرو بود
تا دیار عاشقان آزاد رفت
سطری از آه مرا با خون سرود
خاطراتم جملگی از یاد رفت
برای بهزاد قاسمی
شیرین تو نیستی
و صبح صبح تماشاست
و صبح میعاد من با تیشه و تبریک
در این دقایق آخر
در منتهای صبوری
فردا به آسمان تو می آیم
یاران هم شکیب
وقتی که پلک فروبستم
گور مرا فراموش کنید
یعقوب وار
دیده بدوزم
تشریف پیرهنت را
ای ماه مصر من !
من نام دوستی را گفته بودم مهران
و او مجیدترین بود با مهران
آنجا که خوابناکی نبود
شهادت بود در مهران
و آفتاب سرخ می تابید
در غروب در شفق بی مهران
من نام دوستی را گفته بودم
آن سوتر از امروز
در سال شصت و یک هجری
فیروزه در دست های من بود
اوراد بر لبان بیست ساله ترین دوست
با مجید با دوست با مهران
برای نادر
ربعی به ساعت پنج
در پیچ پله ها و آسانسور
می چرخی
پیشانی ات تداوم لبخند
نام مرا می گویی
رشک مرا می پرسی
با پیشانی ات که به سمت آفتاب می چرخد
آشنا و صبور
واژه ی بدرود را در دهان بعد از ظهر
می چرخانی
در تمام سال های جوانی
سال های پس از مجنون
تسبیح یاد تو را چرخاندم
در آسمان دلم
یک سیب سرخ چرخ می زند
برای کسی که
زیر باران تنها قدم میزند
عشق و عاقبت به خیری
آرزو کن ...
(چینش اول)
شام هایی در جهان آمدند
تا اشک های خیس ببارند
در کوچه های خداحافظی
در سردابی
مردی
در آیینه ها سفر کرد
آه
هزار سال جهان سردابی شد، تنگ
و مردانی که صحرا و عشق را
آه می کشیدند
و نام خویش را به آیینه می گفتند
- و تلخ -
در کوچه های شهریوری
خداحافظی را
آه می کشیدند
(چینش دوم)