تبليغاتX
علی اکبر عباسیان

 

نامه ای به آقامحمد

 

" این شعر نیست  لاشه ی مردی است پای دار

این شعر نیست  خون شهیدی است روی راه

این شعر نیست  رنگ سیاهی است در سپید

این شعر نیست  رنگ سپیدی است در سیاه ..."

 

آقامحمد عزیز سلام

سالها پیش از این گفتم : " نامت بهترین دوست جوانی من است و جوانمردی نام دیگر توست ... "  در عصر روز چهارشنبه آنچه از قول " دیگری" گفتی بویی از راستی و درستی نداشت؛ آنچه از خود گفتی _همیشه و تا ابد_ صداقتی است که در نهاد توست و از مصطفای آیینه دار به ارث گرفته ای. آنچه خود می گوی، "آنی" است که به نگاهت می آید، " آنی"  است که با تیر مژه شکار کرده ای، آنی " است که به دلت می تابد،  "آنی"  است که همچون ترکان پارسی گوی ، می گویی و می نویسی، و عمر و زندگانی می بخشی ...؛ ولی اگر دلم شکسته نبود، نمی گفتم ؛ آنچه در عصر روز چهارشنبه از قول "دیگری"  گفتی،  طعمی از فرهنگ نداشت، بوی جدایی می داد و رفاقت را به آشنایی دعوت می کرد ، و غربت را دامن می زد ... (زبان من لال)

" بوی ریا

با من غریبه نیست

و...، تلخ بوی دشنه ی پنهان در آستین "

 

من هم از آیینه سهمی دارم، و می دانم " دیگری" که از فرهنگ دم می زند چرا بین ما را به هم می زند؛ او فرهنگ آیینه را خوب نمی شناسد و به انکار یقین دارد، سیاست و جنگ سالاری هم راهی است، اما نه با هراس ؛ حتی اگر بداند و نداند که بداند؛ من هم اگر دو سال پیش حرمت آیینه ام را می شکستم، و چون " دیگری " کمی عافیت می خریدم، میهمان شکنجه و شلاق و تب و تبعید نمی شدم ، تب و عید نمی شدم. شما خود آیینه دارید، و می دانیدآیینه دار هیچ وقت دوست ندارد دلی در سینه لغزان باشد، و " دیگری" نمی داند علت هراسش من نیستم، علت "دیگری بودن" خود  اوست. شما خود آیینه دارید و از اهالی داغ. و من تا روز مرگ سوگوار مردانی بی ادعایم که مرامنامه ی درد را نوشتند، تا تو آیینه دار بمانی، من در تنهایی به موج بیندیشم ، مسعود نرم وآرام تاریخ انقلاب رابنویسد، نادر سوار بر اسب تپه های تفکر را نیایش کند، شاهرخ از شیراز و شلمچه ی شیرین بگوید، و سید عباس در زیارت عاشورا آنقدر سرفه کند تا دستمالش را خون بگیرد، و دیدار دوست مرهم جراحت باشد ...

" هرگز نمی توان

گل زخم های خاطره ای را ز قلب کند

که در این سیاه قرن

بی قلب زیستن

آسان تر است ز بی زخم زیستن

قرنی که قلب هر انسان

چندین هزار بار

کوچک تر است

از زخم های مزمن و رنجی که می کشد ... "

 

من همه ی مردم  را " مهم " می دانم، و مردمی را که حرمت آیینه را نگاه می دارند، عزیز می دارم ؛ و آیینه داران را مولای خود می دانم . مردم در حقیقت سالارند، مردمی که حرمت آیینه را می شناسند، آنگاه که به ثوابی برمی خیزند، سفره ای باعشق می گسترانند، شادمانه ای را برپا می کنند، به سرسلامتی سوگواری جمع می شوند، دیگی به نیت معصوم بر آتش می گذارند، سنگی به سوی ستم می اندازند، کاروانی می شوند و به سفر قبله می روند، مردم به راستی سالارند...؛ اما در عصر روز چهارشنبه که می توانست بهانه ی خوبی برای غزل باشد ؛ و دیداری با دوست در کنار رود، عصری برای تولدی را مبارک دیدن،  امامزاده ای را جستن، بوسیدن، پرسیدن؛ فروغ جوانی را فاتحه خواندن، در عصری که می شد کنار سنگ مشکی گلابتون شهیدی آرام گرفت و بغض تنهایی را گریست، ... آیینه ی دلم شکست .

 " کجاست خنجر تیزی

که در پلشتی گنداب خواب نمیریم

و سینه ی خود را

به ضرب خنجر بی رحم تکه تکه کنیم

که شاید آه ... میان ما

هنوز قلب درخشان عاشقی باشد

ز عمق سینه در آرد ، به دست خود گیرد

چراغ راه کند

در این شب بی رحم

به ابر طعنه زند ماه بام ما گردد

و یادگار درخشان نام ما گردد

به لوح این مرداب... "

 

... و بیابانی که سراسر جنازه بود، و مردانی افتان و  خیزان، وجماعتی که می سوختند از تاول و گاز، و ابری که نمی بارید و زهر مار زمین و آسمان را می پوشاند. مهتاب با فسفر و فیروزه از آسمان می ریخت و نرسیده به زمین چون اشک، قیقاج می رفت و صورت را می سوزاند. ترکش دست های ایرج را برد؛  و فریاد یا حسینی که رگ قلب را پاره می کرد و خیمه را نشانمان می داد ...

 " طنین هق هق مردی درون شب پیچید

به سرفه شد تبدیل

و سرفه ها به گلوله ... گلوله پی در پی

چه مردن آسان است ! "

 

آقا محمد!  به همان چای که چهره به چهره نوشیدیم، قسم می خورم که همیشه جوانمردی را   دوست خواهم داشت، و به همان مسیر سفر قبله که پیموده ای از تو می خواهم مرا به دعایی و لبخندی مدد کنی . تو آنی که آیینه را پاس می دارد، می توان برای تو فتوت نامه نوشت؛ کی باشد امام جمعه ی تاریخ بیاید...

 

" خواب در چشم هایمان به شهادت رسیده است "

 

 

کوچکترین علی اکبر

            عباسیان
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

نامه ای به دوست نقاشم : علی اقبالی

 

      این چه مرام سردی است که برگزیده ای ؟

شاید از دوستانی که دورند یاد نمی کنی تا کمتر رنج ببری . 

شاید دوستان را به خوب و بد تقسیم کرده ای و من، بد و فراموش شده ام .

شاید دوستانی نو گرفته ای و کهنه ها دل آزار شده اند .

شاید دوستانی از جنس " آنجا " داری و دوستانی از جنس " اینجا " را از یاد برده ای...

شاید سرگرم مدرسه و مشغله و منظره شده ای و اصلا دوستی را از یاد برده ای...

   نه... ! هنرمندی را نمی شناسم که مرام دوستی را کافر باشد و دوست را آیینه دار خوبی ها نشناسد .

من باز می رسم از تنهایی و تو باز میپرسی از زیبایی .

تو قصد نماز می کنی و من قنوت تو را آرزو می کنم .

تو پنجره را می بندی و من  کوچه و خیابان را می بینم که از تردید و سیاست سرشار است .

تو با خاطره ای از روزهای گرم جوانی به سمت مهربانی مایل می شوی و من تازه از جنگل بازگشته ام .

با دوستانی که سال هاست بیابان پرور شده ایم، از شهر خلخال تا به اسالم را طی کردیم.

در تمام سفر طراوت بود و طرحی از لبخند نجیب تو ؛

و من به نیت دوستی ، با درخت بلوط عکس یادگاری گرفتم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

عدالت مرام آیینه ست .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

تقسیم روز بین تو و زیبایی

تقسیم شب بین من و تنهایی

خورشید در چشم های تو

ماه در جیب پیراهن من

*

 سهم فقیر دست هایمان

و عاشقانه های تماشا

در آیینه پیدا نیست

من چشم به راه تو دارم

ای حضرت یگانگی ...

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

خاتون قصّه های ناب  !

  همه از جنس آفتاب

  همه از جنس فاصله ؛

  در چشم خانه      بیا

  راز نجیب عشق  را می دانم

 *

  فردای من

  با آمدنت

  آغاز می شود

  لیلای سال های تهی از برف !

  بیداد گیسوان تو

  در باد

  خواب نجیب مرا آشفت

  از صنعت نگاه تو دانستم

  عشق

  یک نجابت شرقی ست

  و مرگ

  در نهایت بیداری ..

 *

  لیلای آبگینه و سرخاب !

  جادوی دست های تو را می پرسم

 *

  لیلا !

  در منتهای زخم و ملامت

  در زمهریر بیابان

  برگرد ..

  این آفتاب

  تاول هر روز است

  این باد

  این بهار

  غوغای بی ترحّم یک زخم است .

  خندیدنم

  کنایه ای از اخم است

 *

  خاتون قصه های تلاقی !

  در این دیار بلاسوز

  دیدار خواب میسّر نیست ؛

  هرگز شکوفه نمی آید ؛

  شادی

  فقط به خاطر مرگ است

 *

  لیلا !

  در قصه های تلاقی

  برگرد ..

  لیلا !

  تمام زخم های بیابان را فرسودم

  تا منتهای دشت تنهایی دویدم

  گلجوشی از تاول به پا کردم

  بیداد گردباد مرا صیقل داد

  در محضر درخت گریستم

  مرغان بی شکیب

  سوگ و سرود مرا می دیدند ..

  و تو

  هر روز

  به دیدار آینه می رفتی

  من

  می سوختم

  و به افسانه ها پیوند می خوردم

 *

  باران

  - با شالی از تبسّم و تبریک -

  می گذشت

  غم های بی بدیل مرا

  به شن های معظم می گفت

  با خود به قعر زمین می برد

  آنجا که عشق و مرگ مساوی ست

  آنجا که بودن و نابودن

  فرقی نمی کند ..

  و تو

  هر روز

  به دیدار آینه می رفتی

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

                        برای فلسطین و کودکان سنگ به دست

 شرمسار خواهم بود

در لحظه های تنفس و آسودن

 

و کودکی که تلخ می گرید

 و زنی که خانه ندارد

و عابری که گرسنه است

 *

ایکاش می توانستم

 سنگ صبوری باشم

 سنگی باشم

در دستان کودکان فلسطین

که با خونی بر پیشانی

سربازان یهودا را نشانه گرفته اند

  *

سنگ صبوری باشم

برای کرانه ی غربی

غزّه

اریحا

کلیسای مهد

قدس شریف ابراهیم

 

 قصیده ای باشم

 قدس شریف سلیمان را   

آواز دوستی باشم

 قدس شریف داوود را

سلامی باشم

قدس شریف مسیحا را  

و شرمسار نباشم

قدس شریف محمّد را

 *

سنگی صبور باشم ... 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

یوسف

چه تابناک

 حسن ختام را گفت

تعویذ استغاثه چه زیباست

وقتی نگاه زلیخا

سرگرم فتنه است

 

-  یوسف

حدیث قدسی آیینه هاست -

 *

یعقوب انتظار را بگویید

 پایان صبر همیشه

 صبح تماشاست

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

                             

باغ اندهگين شكوفه است

درخت بي پرستو بي تاب مي شود

ديوار خانه

سخت بي قرار است

سقفي به روي بام نمي خوابد

و رخت كهنه ي تابستان

تن پوش اين قبيله ي عاشق

 

اما تو مي گويي

فرداي باغ شكوفه است

فرداي باغ اين قبيله ي عاشق

باغ هميشه درخت ..

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

نازک دلی ما را به کام خویش می خواست

محض شکستن شیشه ای همراه دارم 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

گفته اند :

دوستی که پاک باشد و راز نگهدار

برای او بمیری

شهید شده ای

بدون استثنا

... و می گویم :

جوانمردان در هر آه شهید می شوند

چشمه سار فرهنگ می مانند

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

الهی!

زنبورهای صحرا را وحی بفرست

تا عسلی بی نظیر فراهم کنند

برای دوستانی که بر مصطفی سلام می فرستند

الهی !

کیمیا را در دعایمان قرار بده

تا طلای اجابت در قنوت جاری شود

و فرشتگان

سلام دوستان مرا به مصطفی برسانند

الهی !

به دلم بیاموز

در حسرت دیدار نمیرد

بماند

مرام آیینه را فراگیرد

در غوغای تماشا بپیچد

در یک کلام

شهید خیال خال مصطفی باشد

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

                             به احترام نادر

تو را با همان لبخند دیدم

جهانم رنگ آیينه گرفت

سه تارم كوك شد

ستاره ام پيدا ست

فصل معرفت رسيد

  

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

کلام آغازین

چرا در اين محيط آمده‌ام؟

 

چندي است كه

دنياي اينترنت و وبلاگ‌نويسي

در كشورمان رواج پيدا كرده

و با سرعت فراوان

مخاطبان زيادي را به خود جلب و جذب مي‌كند.

دنيايي كه در واقع دريا،

شاهراه و بزرگراه فرصت‌هاست

و همچون رودخانه‌اي است

كه هرگز بازنمي‌ايستد

و هر كس كه در آن وارد شود،

موج او را با خود حركت داده

و متحول و دگرگون نموده

تا با رضايتمندي از آن سود ببرد و برساند.

به همين منظور و به درستي عصر حاضر،

دنياي ارتباطات و اطلاعات

و به نوعي دنياي رسانه‌ها لقب گرفته

و افراد با استفاده از فن‌آوري‌هاي نوين ارتباطي، 

پيام‌ها و اطلاعات‌ مورد نظرشان را

در دهكده و محيط وب رد و بدل مي‌كنند.

و من فكر مي‌كنم

ورود و تمرين در اين محيط

- كه فرصت بي‌نظيري است

پنجره‌‌هاي تازه‌اي را براي هر كس مي‌كشايد

تا از نعمتي كه خداوند بزرگ

به بشريت عرضه كرده،

بهره ببرد

و بيش از پيش بر بزرگي و قدرت خالق متعال

 پي ببرد ...

 

   

فرداد محمدی

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |