تبليغاتX
علی اکبر عباسیان
 

نهایت دست های من تا کجاست؟

تا فرشی که آدم بر آن آرمید

یا قله ای که یعقوب، قول و غزل می گفت

صبر هزار ساله ی ایوب

یا جلجتای پریدن به آسمان...

نهایت دست های من تا کجاست؟

*

دیگر جنوب در دست های من نمی گنجد

و حس گمشده ی پرواز

در بال های پرستو زنده است

شهید غصه ندارد

آوار و زخم می بارد

گل می روید

عزت و شادی می آیند

*

از اعجاز جنوب شگفت زده می مانم

خیبر دلاور عربی

کودکان علی اصغر

رنج زیبای انسان برای دوست

قانای کربلای سی ام جولای

قانا ... قانا ... قانای شصت و یک قمری

*

جنوب من به کجا ختم می شود؟

لیلا!

*

لبیک یا حسین چه زیباست

لبیک یا حسین چه شیرین است

لیلای من!

به کجا ختم می شود ، جنوب؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

                     به عارف و دوستانش

 

در ميان مردم هستند آدم هايي كه وقتي يكي از آنها را مي بيني،

دلت مي خواهد با او بيشتر باشي و اوراق دلت را به او نشان بدهي،

و قاچي از ميوه ي دلش را به تو بدهد.

مي خواهي از هزار سال دوري از آسمان بگويي كه ساعتي پيش با اخمي به چهره اي آغاز شده بود.

سخني از جنس محبت را بده بستان كني،

در محفلي كه حضرت بيدل، مولاناست،

مسير پاكي را بروبي،

رازدار و غمخوار بمانيد،

رازي از آسمان بشنويد، و تا مرگ آن را بپاييد.

 آن سوي دره ي مرگ نيز او را بجويي و از مصاحبت همديگر سيراب شويد. دوستي كه بر اساس ميثاقي _ نانوشته در زمين و نوشته در آسمان _ سينه اش تذكره الاولياست،

و تو را مي گويد: " نگهبان دل باش...  "

 

اينها را گفتم كه بگويم دلم برايت تنگ است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

   

... سه تا دوست، حلقه ي تسبيح را به دست گرفتيم و رفتيم دره ي تمشك؛ يا همان مكان صنيعي، يادگار فروغ.

شب تولد مولا بود. پل تجريش جمع شديم. باغ فردوس آذوقه مهيا كرديم. با مركب به پاي مجسمه رسيديم. مجسمه ي دربند پاي كار بود. به كوه زديم و رفتيم راه بالا... از جاده ي بالاي پس قلعه، تا گذر آقا مهدي، صد قدم به سمت آبشار دوقلو، باغكوچه ي دست راست، روبروي هتل اوسون، فونتاماراي اول و دوم، سينه كش ملامت، درگاه دره ي تمشك، چشمه و درخت گردو... سه روز اطراق در جمع دوستان، با حلقه ي تسبيح.

شمس و قمر هم بودند و چقدر حساب شده مي آمدند و مي رفتند. ستاره ها در هيئت و شمايلي هميشگي ولي پررنگ تر و دلرباتر، و باز هم نرمه اختلافي بر سر خوشه ي پروين و چارگاه و افشاري، و ماه شب چارده كه ناز داشت و تماشا. وقتي كاهي به ديوار ديده نمي شد، مغرب مي شد؛ افطار سلام، گردوي سبز، عشاي رباني آب... شب كه مي شد، تمام راه شب را مي پيموديم، دعاي سحر، نام هاي شيرين دوست، تق تق باران بشارت، اذان درخت بادام، فجر كاذب فانوس، سپيده ي صادق دوست.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

 ...تو هر وقت ام داوود را می دیدی، چشمانت از اشک پر می شد، او دعایمان می کرد، و بالی بر دوشمان می رویید؛ پاهایمان از زمین کنده می شد، چیزی شبیه پرواز را تجربه می کردیم. تو شبیه اطلسی می خندیدی، و من باورم می شد اعتکاف من در کنار تو قبول شده است..؛

 اما غم جدایی هم بود، در کنار اجاق خاموش جنگل لویزان که بغض تو ترکید، و تمام ملال خود را  روبروی درخت گریستی. شبی متبرک و معصوم بود. بیقراری ام  پشت سنگ چین  پنهان شد، و در وجودم همان کشف شهریوری را احساس کردم، و جنگل به شهود تابستان پی برد؛ آخرشهریور  شده بود.

اما هراس هم سرزده آمد..، در آن گوشه ی باغ پر از لاله،که غفلتی سر رسید، آن دو مرد عبوس آمدند، و هراس تو را برد. درست وسط بهمن ماه، تو به سمت خیابان غربت رفتی و گفتی: "می خواهم درس بخوانم؛ سیاست بخوانم."  من به بهمن شیر برگشتم، و در بیابان هلاک گم شدم.

و بهمن شیر، سال شصت و یک هجری؟ نه! شصت و پنج شمسی! چه می دانم!؟  فقط شلمچه بود و کربلای پنج ..، آن سوی شط آتش و هیاهو جریان داشت، و در این سو شب بود و مردانی خاک اندود که در جست و جوی پرواز بودند، پلی شناور در پرواز که تا آن سوی شط، تا دل  آتش، تا شهری که رو به آسمان داشت، می رفت، در آن سو مرگ زیباتر از زندگی راه می رفت، و  مردانی از جنس خاک و خواهش، لیلای خود را در آن سوی شط می جستند. مردانی که زیر لب اوراد می خواندند و در جست و جوی تیشه و ترکشی بودند که دیدار دوست را نوید می داد، در همهمه هایی هماهنگ..؛ مردانی از قبیله ی مجنون، در منتهای نیاز، مردانی غزل خوان در بیابان هلاک ..، چه بگویم؟

حالا تو رفته ای، و من باید چقدر چشم بر چشم بگذارم، تا تو بیایی و بگویی: "بیا !" و من چشم باز کنم و بیایم به همان حیاط قدیمی. تو در گوشه ی باغچه در کنار حوض نشسته ای، و خدا  بر روی تمام تاقچه ها که آیینه و قرآنی دارند، پیداست. عشق در پشت شیشه ی عینک مادر بزرگ پیدای پیداست، و در روزهای عزاداری از بوی روسری ام داوود مدهوش می شویم...   

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

دیشب ماه می گفت:

"سپیده نزدیک است

شب و مثلث مفلوک،  

می سوزند..."

 

دلم هوای جنوب کرده است

و راه را با دیوار و گلوله بسته اند

 لیلایی ترین شب برای مردانی

 که از قبیله ی اندوه اند

 

  آسمان، چشم نگران من و توست

بیا به جنوب و غزل  برگردیم

 

دانیال ، هنوز

در جیب هایش سنگریزه دارد

زمزمه ی مزامیر،

در ساعت مهتاب، هر روز  می آید

داوود  انبیا

جوشنی از ترانه به تن دارد

در باغ کوچه های زیتون

بنیامین،  برادرش را می جوید

و حُسن یوسف کنعانی

وفور پاک و عجیبی دارد..،

در  خانه ی صداقت ابراهیم

سفره ی خلیل  مهیا ست.

 

بیا به خانه ی قدس شریف برگردیم

نی نوایِ حزین و شیرینِ سفر

در کوله بار حضرت الیاس است.

 

بیا به تپه های سبز کهنسال برگردیم

به زیارت زیتون

سروهای مقاوم

معراج حضرت عیسی..

 

جنوب، تورا به یاد حوا می اندازد،

به یاد مریم عذرا

قداستی سرمد...

 

و در صیدا  

ترانه ی بال های ابابیل را می شنوی   

صدای بشارتی که در خرمشهر هم بارید

در صور هم دميده مي شود

در فرات هم جاری ست

 

من به  معبدی در جنوب تعلق دارم

آنجا نصر خدا حضور دارد

 درختانی مقدس،

که آفتاب با احترام به آن ها می تابد

و مسجدی که اجابت را می شناسد ..   

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

حالا چه فرقی دارد که تو باشی یا نباشی، بیابان هلاک..؛ اما وقتی با من بودی، احساس می کردم زخم هبوط را می توانم تحمل کنم ؛ فکر می کردم با کسی هستم که با او در بهشت بوده ام. تو فرشتگانی در لای گیسو داشتی، و من زبان اطلسی را می شنیدم و برای تو شرح می دادم، آنجا هم پیشانی ات شرمگین می شد، و شاخه ی درخت انجیر برگ و شکوفه می داد، و بید مجنون خلوت ما را چتر می انداخت؛ تو محض می خندیدی، اردیبهشت با طراوت و سپیدار به باغچه می آمد. من،  تنها که می شدم، بهمن بر سرم می بارید، برایم در کنار کاشی ها جشن تولد می گرفتی. شهریور که می شد، احساسی را درونمان کشف می کردیم، چیزی شبیه مشقی که در شب عاشقی نوشته بودند، چیزی همرنگ عقیق انگشتر مادربزرگ.  

وقتی تو بودی همه ی این ها بودند. ماه نجیب بالای سرم دایره ی شادی بود، و کودکانه بودن دیگر خیال نبود، شعر شهریار نبود، فروغی بود که هفت سالگی اش تا همیشه می رفت. شادی همان چله نشستن بود، که در آن نماز صبح  جریان داشت، هزار نام خدا بر زبان جاری می شد، دلی هم در سینه بود که پاک از ملامت و کثرت می شد. چهل روزی که تنها تو بودی، و تو تنها بودی، و من تنها با تو بودم، تنها...؛ من با تو تنها بودم، من با خود من بودم.

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

ای دوست !

پنهان به چشم خانه بیا

آیینه ای بیاور

بگذار روبروی خودت

تا عشق از روزن تماشا بتابد

از قرن هفتم هجری رمزی بگو

آیینه ام حیرتی سرشار است

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |