يادت چكه چكه به خاطر مي بارد، و غمي را با خود مي آورد كه دل راغب اوست. غمي كه ازلي است و شيرين به دل مي نشيند. غم مي آيد و كلمات رنگ فراق به خود مي گيرند. فراق شعر مي شود و مرا مي سرايد. غم، غربت دارد، و علاج غربت تنهايي است ... در تنهايي مناجات مي كنم: الهي حضرت دوست ... الهي محو فاصله هاي صبور ... الهي نيلوفر و آيينه ... شعر مرا در غزل و حماسه مي نويسد، و در غروب اندوهي مي پيچم.
به زیبایی ات سوگند می خورم. هفده غزل عاشقانه می خوانم. روز و خورشیدم معنا می گیرد، و شب خواب پهلویم می خوابد. تربت پیشانی ام را به خود می خواند و لب هایم با نام ات متبرک می شود. دوستانت مرا در قدقامت مدد می رسانند تا در قنوت، شادی و شفاعت بخواهم، و نانی از گندم و بازگشت به سوی تو ... به بینایی ات سوگند می خورم.
دو نفر که در مسیر دوستی قدم می زنند، به مرور خود را افشا می کنند، و دوست باید چون آیینه رازدار باشد. افشای خود بیش از همه چیز "حریت" می خواهد، و البته معرفت، و حتما خلوص. آیینه ها در هر کجا و به هر آیینی که باشند، رازدار، و با معرفت و باخلوص اند... کسی که این را بداند مسعود است، و کسی که بکار ببندد امیری را سزاوار. آیینه از تبار مسعود است. مسعود آیینه دار شگفتی است.
به امیر مسعود و دغدغه هایی که داشت و شاید هنوز...
بهار بی حوصله می آید
فقر درخت بیداد می کند
و ریشه های منتظر باران
خشکی می نوشند
وقتی عدالت نیست
*
وقتی که رخت عدالت عریانی ست
دلگیری سه تار دامنه دارد
و دفتر شعر فروغ منزوی می ماند
پاییز،
اوراقی، کمرنگ..، ناموزون
رنگ کدورت خاکستری ست
*
وقتی که فصل، فصل عدالت نیست
تابستان صمیمی و خونگرم
بالی، نه در انحصار پروازست..
و امتداد علم زمستان،
تنهایی ست.
*
وقتی صدای عدالت نیست
سقف تفاهم کوتاه است
صداقت از دوری بوته ی فرهنگ
می پژمرد..، می میرد
راستی، درستی، مستی نیست
*
باغ قدیمی باباغلام، هم
خمیازه ای طویل و بی معناست
در تصاحب موریانه ی سیاست
و قاب پنجره ها،
ناتمام، در ابهام فردا
آیینه از مرام عدالت دور است
آیینه شرمگین حضور است
تو سری را به شانه ام بگذار
مطلعی بر ترانه ام بگذار
یک بغل شعر با خود آوردم
ساحلی بر کرانه ام بگذار
با پرستو بهار می آید
قدمی هم به خانه ام بگذار
با تو از مرگ هم نمی ترسم
لحظه ای جاودانه ام بگذار
بی تو سرما به سفره می آید
آتشی بر زبانه ام بگذار
آفتاب و طلوع و پنجره را
سقف این آسمانه ام بگذار
بی تو عاشق شدن چه بی معناست
دفترم را فسانه ام بگذار
آشنا کن مرا به شیوه ی مرگ
فارغ از این زمانه ام بگذار