تبليغاتX
علی اکبر عباسیان
 

                  به تبرک یاد دوستی که در شیار تنهایی در قنوت حرفی به یاد من گفت

می دانستی و نمی گفتی، و پرسش های چشم های مرا می دانستی، و جواب " دوستت دارم " را نمی گفتی... و می گفتی حال و مقال نیست... و می گفتی حرفی نیست، و می دانستم حرفی در دلم هست، و مجال هنوز فرصتی داشت. محال همان کفران نعمت نگاه توست. حرفی هست. حرفی از حکمت مولانا، حرفی از صمیمیت آفتاب، از بارانی بی تگرگ، از بادی بی بلا، ... حرفی که به دعا تبدیل می شود، دعایی که جوشن زخم می شود تو را، جوشنی که بزرگ است و تمام حجم وسیع روح تو را می پوشاند. تو را پاک صدا می کنم، از آتش خلاص می شوم، در عشق می سوزم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

        * پاییز سرد و زرد شروع شده است. پنجره ی اتاق را باز می کنم تا آخرین خبر فصل را از درخت حاشیه ی خیابان بپرسم ؛ چشم های مهربان شمايلي کم رنگ و بزرگ در چشم هایم گره می خورد که بر روی دیوار ساختمان آن سوی خیابان نقش بسته است. تصویری از محسن وزوایی، بچه ی نظام آباد تهران . محسن از فاتحان عملیات " بازی دراز" بود ، همراه  با حسین ادیبان ، علی رضا موحد دانش ، غلام علی پیچک ، علی اکبر قربان شیرودی ...

         * جمعی چند نفره - که محسن فرمانده شان بود- روزهای زیادی را صرف شناسایی قله هاي بازی دراز کرده بودند؛ کوه هایی با صخره های اساطیری و تخته سنگ های غول پیکر که در شب عملیات دوم بازی دراز (عملیات ولایت فقیه) پرشده بود از فرشتگان گندمگون ؛ پرشده بود از سبزه های مخملی ... بازی دراز بود و قله هایی بیشتر از هزار متر بالای دریا، و کمی پایین تر از آسمان آبی، و تنگه هایی با سنگ های اساطیری ... محسن وزوایی از فاتحان بازی دراز بود در اردیبهشت سال 60 ...، و یک سال بعد در اردیبهشت 61 در حالی که مهیای فتح بزرگ خرمشهر می شدیم، شهید شد. کنار خاکریز بود که کربلایش را دید. چند ساعت قبل از شهادت به دوست اش گفته بود: " داداشی رفتنی شدم، یقین دارم ساعت های آخره ..."

         * در خیابان شهید مطهری، کوچه ای زیبا با درخت هایی متنوع است که نام دوست مرا بر خود دارد: "محسن وزوایی" ؛ دوست همه ی کسانی که ایران را دوست دارند، دوستی را دوست دارند، محبت را مي پسندند، و دوست دارند مرام محسن بماند. تصویری کم رنگ و بزرگ از محسن بر دیوار خیابان نقش بسته است. تصویری که با دیدن اش دلم می رود... می رود به مقتل خرمشهر، می رود به مقاتل روزهای دفاع . مقتل یعنی تشنگی، نهایت زخم، وفور تماشا، نصرت و نور...

         * محسن وزوایی دانشجوی شریف پیرو خط امام قله هاي بازی دراز را با چند صد گلوله و چند هزار تکبیر فتح کرد، با جمعی که او را ، و ایران را دوست می داشتند، و می دانستند راهی که محسن می رود به مقتل می رسد، به کربلای بیداری، رهایی، زیبایی...، آن جا که متاع مرگ متبرک می شود؛ و بغض در گلوی پاییزی ام  می شکند وقتی می بینم مرام محسن در ناکجای ناگریزی این شهر، این خانه، این دیار غریب مانده است. مرام محسن آن سوی ویژه خواری و سیاست بازی، در مرز عاشقی و رضایت، چیزی از جنس شهادت است. 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

در نامت گم شده بودم

در یادت پیدا شدم

لبخند زدی، دلم مرمت شد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |