به "بهمن دخت" و به یاد جاده ی بی خوابی ، جاده ی سانتیاگو
همین طور که نمی آیم، به پای سرماست. بعد از این که تمام می شوم، فرداست. هنوز که در جمع عبوس می نشینم، به گردن تنهایی ست. تا ابد که بیمارم، برای خاطر توست. تا همیشه که می نویسم، مشق شب دوستی است.
کوتاهی ام را درمان باش، به وداعی، دعایی، و لبخندی! تابوت سینه ام را خالی از دل مخواه! سینه ام را مسجدالحرام ساز ... به سازی !
مرا تيمار كن ، بيمارم .
شرم نگاهم كم شده ، صدايم قناري ندارد ، دست هايم در جست و جوي نيلوفر نيست ، خوابم از اطلسي تهي ست ...
بيم آر شده ام ، بيم آورنده ...
باران اشک فریشتگان است که زمین را ، و جان را پاک می خواهند .
باران اهریمن را دور می کند .
اما چشمی هم باید باشد ، جانی هم ، کوچه ای هم ، بغضی هم ... ،
و عاشقی هم که در زیر باران تنها قدم بزند .
... ديشب تا صبح باران بود ، و قمري كه دعاي جوشن مي خواند .
شايد كلامي نباشم براي تو ، اما خطي باشم كه نوشته اند با مركب جدايي و استخوان تنهايي . نوشته اند شعري باشم براي حرمت زيبايي ، نوشته اند در صحاري مجنون ، تنها با ماه بگردم ، و با همان مركب و استخوان بنويسم ... و عشق و مرگ ، انيس و مونس من باشند ...
آفتابي لايزال از مشرق پياله وزيد ، اما تو نيستي ...
... در شهر خصمی نیست . پایین ترین سطح ارتباط " غریبه بودن " است ، و در دیار من غریبه را محبت می کنند ، دل شکسته را مرهم می فرستند ، در راه مانده را مدد می رسانند ، و میهمان را دوستی از دوستان خدا می دانند و " نانش می دهند و از ایمانش نمی پرسند ."
مرتبه ی بالاتر از غربت ، " آشنایی " است . در آشنایی سلام حرف اول را می زند . سلام سلامتی و محبت می آورد . " سلام ما حصار ماست " ( شمس تبریزی ) . در آشنایی نان و نمک هم هست که حرمت دارد ، و نام را دانستن ، و خانه را دانستن ، و هر چه بیشتر بدانیم ، آشنای مان بیشتر می شود. " این محبت خود نتیجه ی دانش است " ( مولانا ) .
فراتر از آشنایی ، " رفاقت " است که در آن مدارا شکل می گیرد. مدارایی از روی دلبخواهی ، و نه اجبار . با رفیق به سفر ( های آفاقی و انفسی ) می روند . سفر بدون رفیق سخت است . " اول رفیق سفر را پیدا کن ، بعد به مسافرت برو " ( حضرت مصطفا ) .
رفاقت بی منتهاست ، و تا رفیق اعلی نیز پیش می رود ، و در سدره المنتهایش " دوستی " است . دوستی مرام آیینگی است ، و دوست با دوست یگانه می شود . " مقصود از وجود عالم ، ملاقات دو دوست بود " ( شمس تبریزی ) .
" این وصیت من است
که این سخن ما را گفتن نباشد ،
معامله کردن را شاید .
هر چه افتاد ،
همه از باز گفتن سخن ما افتاد .
هیچ باز مگویید .
اگر کسی بگوید [ بپرسد ] ،
بگویید : " سخنی شنیدیم خوش و جان افزا و لذیذ "
چه بود ؟
[ بگویید : ]
" نتوانم باز گردانیدن ،
اگر تو را می باید ،
برو ، بشنو . "
چون بیاید ، من می دانم :
خواهم ، بگویم ،
اگر لایق آن باشد ،
نخواهم ، نگویم . "
حریم و حرمت را شکستن ، ناممکن نیست اما تلخ است و تلخ . وقتی تلخی باشد ، دیگر باران طراوتی ندارد ، غربت کشنده است ، آشنایی بی سلام می ماند ، رفاقت عین خیانت می شود ، و دوستی می میرد .
پاییز است و آسمان تلخ می بارد . کاش صحنه های تلخ را نمی دیدم . کاش سوگوار مرامی نبودم که روزگاری قبیله ی من به آن زبانزد بود : " حرمت و حریم . "
در منطقه ی رملی دشت عباس ـ فکه ، منتظر لحظه ی عملیات و رهایی هستیم . در کنار تپه ای نشسته ایم ، و من به چهره ی رسول نگاه می کنم . رسول لبخندی می زند و بیتی را برایم می خواند ، و ادامه ی آن را می پرسد . بیت ادامه را می گویم و از همدیگر دعا طلب می کنیم . آخرین کلام را رسول می گوید : " دوبیتی ، دو دو تا ـ چار تای عاشقی است . " عملیات شروع می شود ، و آتش و عشق و قتل گاه ...
فکه بود و رسول و هجرتی که دو دو تا ـ چار تای رهایی بود .
... در جمع دوستی ما ، صفا بود و من و علی اکبر ... ایرج و منصور و همت لرستانی. ایرج دست هایش را از دست داد ، و گاز سینه اش را سوزاند. علی اکبر به آسمان نگریست و شهید شد . منصور در آلمان پرواز نصیبش شد . صفا اهل تبریز بود و شعرهای شهریار را شیرین می خواند و یک روز - در جست و جوی علی اکبر- در شیار تنهایی پیچید و دیگر کسی او را ندید . همت تمام پاکی روستایش را با خود داشت و تنها چیزی که تحملش را نداشت ، اخم های من بود . همت با سینه ای سوخته ، و غروبی بی صفا و علی اکبر ، به روستایش برگشت . همت را در خواب می بینم که در شیار تنهایی آوازهای شرقی می خواند . من در شهری بی صفا و همت و علی اکبر ...
جمع دوستی ما در شلمچه بود . اما شلمچه ...
" ... بعد از آن عزم حج اش افتاد . روی به بادیه نهاد ... پس روزی چند به بادیه فرو رفت . گفت : " الهی! دلم بگرفت . کجا می روم؟ من کلوخی ، و آن خانه سنگی است. مرا تو هم اینجا می بایی."
تا حق تعالی بی واسطه به دلش فرو گفت : " ای رابعه! در خون هژده هزار عالم می شوی . ندیدی که موسی دیدار خواست ، ذره ای تجلی به کوه افکندیم ، به چهل باره بترکید ؟ اینجا به اسمی قناعت کن ! "
منم که رهایی را در نگاه تو می جویم
در غروب آخر مهر
و افسوسی از روزهای شهر خدا
پیروزی باران
بشارت آغوشی گرم
آرامشی سرمدی
نعمتی بی بلا
در خاک بی بدیل شهر خدا
به اشکان ، که پرسید : چه کار می کنی؟ در روزهای آخر مهر ...
به کلاس می روم . پنجره ای رو به خواب ، دری رو به فرار ، و تخته ای رو به کسالت و خمیازه . کلاس می روم و می خواهیم محبت را طبقه بندی کنیم ، و می خواهند لبخند را طبقه بندی کنند ، و قصد دارند دانایی را در طبقه ای ببندند .... و من با جواد لبخند را جاری می کنیم ، و با مجید مماسجه (مسیج زدن که به باب مفاعله برود!) می کنیم ، و با مسلم خوش و بش ، با شاهین دیده بوسی و از این صحبت ها ... معلم از طبقه می گوید و سربه هوایی ام را با اغماض برگزار می کند.
کلاس گرسنه ی لبخند است و من انگشتر عقیق را به انگشتر کوچکم می سپارم. در روزهای آخر مهر ...
... و بغض آهن و آدم شکست
در روز یک شنبه ی اباعبدالله
ابرهای غریب نینوا گریست
و در غروب آسمان شفق روئید
در روز یک شنبه ی اباعبدالله
حبیب جوانی و مرگ را چشید
و در قدقامتی از " امن یجیب " شهید شد
در روز یک شنبه ی اباعبدالله
و هیچ روزی چون روز تو نیست
یا اباعبدالله
شیرینی نام های تو غوغاست
یا اباعبدالله
ای کاش در کنار تو بودم
در روز یک شنبه ی اباعبدالله
دور از جان عزیزت! نشریه ای به دستم رسید و آن را خواندم. نشریه ای که تصاویرش در هاله ای از رنگ آبی گم شده بود و با متن تفاهم نداشت. نشریه ای که پرانتزهایش سمت و سوی خود را گم کرده بودند، مخاطب را فراموش کرده بود، با همکاران قهر بود. نشریه ای که عجیب بوی غلطنامه می داد، بوستان گفتگو در آن گم بود. نشریه ای که هیچ عطشی را فرو نمی نشاند و برای نیاز مخاطب ـ که فراموش شده بود ـ به زیور نشر آراسته نشده بود. نشریه ای که اوقات فراغت من را تلخ کرد. نشریه ای که بویی از باران نداشت و در حین خواندنش نمی شد چای نوشید و آفرین گفت... نشریه هایی هستند که به هنگام تولد، جواز دفن خود را نیز با خود دارند. استاد می گفت : " فراغت در هر سفری از اسفار چهارگانه، رسمی و الزامی دارد، در هر مقام و منزلی نامی به خود می گیرد، و در هر وقتی مرامی را طلب می کند..." عارف شیراز می گوید : " ... فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی" و من به شما دوست عزیز، به دوست دوستم، عرضه می دارم : " خوشا خانه ای سرشار از عزت و محبت و دانایی. خوشا وقت لبخند خودت. خوشا ردیف بودن بساط مهربانی ات. خوشا دوستانت محمد و مسعود... برایم نشریه ای بفرست که از گفتنی های معطر پر باشد. دست های تو احترام برانگیز است ."