می گفتم: بزن قدش / به قدش می زد / زیرآب نمی زد / زیرآبی هم نمی رفت / زیر نیم کاسه هم، کاسه ای نداشت / برای کسی خواب آشفته نمی دید / شاه نجف را دوست داشت / دارا و ندار می دانستند / خوب و چنان و چنین بود / واجب الحج بود / دایم العشق / به او شاه غلام می گفتند.
یک روز افتاده بودیم وسط خندق بلا / دو تا عطسه کردم / شاه غلام گفت: عطسه ی اول، قاصد خداست / عطسه ی دوم، کارها رو به راست! / (دقایقی بعد، آتش گلستان بود..) / عزیز بی جهت نبود / خواب را ملامت می کرد / دوستی را مرمت می کرد / برای سلوک، سیری داشت / با سیدالکریم سر و سری داشت / زخم تنهایی را شفا بود.
شاه غلام عاشق حق بود / زنده اش به عشق / کشته اش، شهید.
امشب در اثنای دلتنگی ام / اتاق، سرد / شمع، سوزان / اشک، دریغ / همیشه رنگ مداد من مشکی است... / و چشم های تو اگر نبودند، شعری نبود / بساط آهی نبود / خواب های بهشتی هدر می رفت / گنجشک، پر / کشکول، خالی / آوازخوان، خاموش / همیشه در اثنای دلتنگی... / اما / در لحظه های بذل، به کاغذ سپیدی می مانی / وسوسه انگیز برای نوشتن / رشک آور برای چشم دوختن / یادآور پاکی آیینه (عزوجل) / چشم های تو اگر بمانند / در اتاق سرد / تا بهار زنده می مانم / توتیای چشم تو / خاکستر وجود من.
هوای شهر چه قدر سربی ست / سرب و سیاست و سرما / و من چه قدر دلم برای فرهنگ می سوزد / فرهنگ چند هزار ساله / باغ گل محمدی / کوچه ی محله ی قدیمی.. / و من چه قدر سینه ام می سوزد / از سرب و سیاست و سرما / دیگر ماسک هم سیاهی شهر را توجیه نمی کند / به من بشارت بده / شهر بلبشوی من، به سمت صبح می رود؟ / یا انحطاط و تباهی... / در سیاست ائتلاف با دیگری ست / در فرهنگ، بیعت با بیداری ...
بیا بازم بریم سر خاک فروغ / خانقاه ظهیرالدوله / بشینیم حافظ بچرخونیم / اگر کسی گیر داد / تو بگو: من نوه ی دختری دکتر مشکورم / منم میگم: پسر خاله ی فروغم / تو به من می گی: دروغ نگو، رابین هود / من به تو میگم: چاخان نکن، دروغ گو / و باز بوسه بر گلای خیس خوابیده بر خاک فروغ / خافظ هنوز چرخ می زنه / سماع می کنه / می خونه:/ " عاقبت منزل ما وادی خاموشان است" / رو سنگ مجاور می خونی" هوالباقی" / من شعر کولی رو می خونم / تو غلطاش رو بگیر ... / طاقچه بالا نذار / نذار خاموش بمونم / یه حرکتی کن / بیا بریم سر خاک فروغ / طلای پاک باش / بی منت خاک.
دورتادور مین بود و مین، و سیم های حلقوی خاردار/ میدان مین پر از درخت های فلزی بود/ به زمین که نگاه می کردی، منفجر می شد/ ترکش ولگرد/ ترکش نخودی/ ترکش طلایی/ ترکش رهایی بخش/ ترکش ابوالفضلی.../ من بودم و مرتضا و حضرت دوست.
مرتضا بانی بزم شبانه ی جفیر بود/ روزها برو بیا داشت/ شب ها ستاره شماری و صدای تسبیح/ با من برادر صیغه ای بود/ دوست عقد اخوت/ به ناصر می گفت: "بالا چه خبر؟"/ باد آمد و بوی باروت آورد/ ناصر به پابوس خدا رفت/ بالای بالا رفت...
مرتضا در ارسال المثل، ید طولایی داشت/ همسایه ی آفتاب بود، هم خانه ی ماه/ به در نمی گفت، که دیوار بشنود/ از دل می گفت، تا دل ها عاشق بمانند/ آهن ربا به تنش می چسبید/ ترکش ها در بدنش، جاخوش کرده بودند/ در عملیات اشکی کربلای پنج، اژدها می کشت (شیمیایی خنثا می کرد)/ در جفیر، فانوس به دست بود/ در سه راهی مرگ، قبله نما بود/ می گفت: شلمچه، قلب ربای من است/ خرمشهر ربانی را زیارت کرده بود/ کار درست بود/ در فاو، جمعی گردان مرگ بودیم/ گردان تخریب/ رضا را گل گلاب خطاب می کرد/ یعنی: پدر صلواتی.
اوضاع که بی ریخت می شد، یک پارچه نمک و نمایش می شد/ با محسن که همپا می شد، گردان را هیاهو می گرفت/ بچه ها به طنز می گفتند: مصیبت و مکافات!/ سر و صدا به راه می افتاد/ سکوت می شکست/ شکرخند و آواز بالا می گرفت/ در خط شمالی، نماز بی رکوع خواندیم/ در کنار کرخه، وضعیت پنج پنج داشتیم/ حرف نداشتیم/ خوشا به حال ماهی، که داخل آب است/ حاشیه ی نماز صبح، طلایی شده بود/ مقرنس دلم، از نور ماه منور/ دست درست هم بود/ می گفت: دوست ندارم بمانم و حلوای دوستانم را بخورم/ دفترچه ی خاطراتش را به من سپرد/ زنده یکی، مرده دو تا.
برسد به دست جناب بهمندخت
با عرض سلام و عشق و ادب / و اما بعد.. / اگر بشود، چه می شود! / اگر نشود، تنهایم / پیره سرا، نقله بر، رشت / این دیگر تناسخ نیست / دوباره ای که بتوانم باشم / آن سوی هستی، با تو / کوه جلال، با تو / جنگل جمال، با تو / امشب چه قدر زمزمه می چسبد / به دلم، به چهل چراغ خانه، به گوشه ی سجاده / اصلا تو خود حضرتی / در این شام های سرد و تار.../ نگاهت که می وزد / صبح کش می آید / نیوشا می شوم / فراموش می شوم / به حال می آیم / خیال بوسه ات را شعر می شوم / اولا، ثانیا، خامسا / بقا یافتن در فنا / کردار آسمان را رفتار کن / اگر باشی، چه می شود! / اگر نباشی، هیهات / "تا هلاک شود دوست، در محبت دوست" / بیت آمد: / بلاگردان آن چشم و چراغم / برای خاطر پروانه داغم / صد چندان بمانی.
یک ماه و چند روز دیگر محرم است / عشق در کوچه ی محله ی قدیمی، همگانی می شود / وفا در چشمخانه، واجب عینی می شود / در روزگار مدرنیته، قبیله ای شرقی جمع می شوند / و منتهای زخم شرقی را صلا می زنند / فقط حسین... / یک ماه و دیگر و چند روز / تا محرم امسال / راستی چرا همیشه محرم امسال است؟ / محبت تکلیف روشنی دارد / محرم، موجود زنده ای که هر سال از کنار ما می گذرد / آرام، رازآمیز، سرخ / و کدام جان است که روز دهم را غمگین نباشد؟ / آفاق اشراق بسیط می شود / الف، لام، میم / غمی شیرین...
اول) پیام کوتاه من به تو می رسد؟ / آه ، آه ، آه / چه قدر بوی کفن می دهد این راه / شهر بی ترانه و بی ماه .
دوم) نام گل من چه بود؟ / زرد زرد زرد بود / باد گل را که با خود می برد / خار برایش می ماند / شبیه خار مغیلان / ریز، به پا چسبنده، سبز رنگ و خمره ای .
سوم) نامه ات رسید / نامه که نه ، تکه ای از بهار ایرانی / شور برم داشته بود / می خواستم گل های قالی را بچینم.
برای دی شب ، پری شب ، پرندوش ...
شب بی تو شرحه شرحه است / آرزویی گاه بی گاه به دلم سر می زند / جوشانده ی گیاه عشقه را نوشیده ام / تا دیگر خودپرست نباشم / وضوی چشم گرفته ام / گره های زبانم را باز کرده ام / تا دیگر آبرویم را نریزد.../ اما تو نیامدی / و شمع خاموش شد / دیگر مدادم کاغذ را نمی بیند / من هر دوی آن ها را نمی بینم / چشم، کبریت را نمی بیند / خواب تنها چاره ی بودن است / وقتی کبریت، چشم را نمی بیند / آتش بعید است / و سیگار آرزویی دور و تلخ / چار قل می خوانم / کاشکی می گویم / رویای تو را.
به تو ، که تو ، همه ای .
تمام حوادث دنیا در کنار باغچه ای می گذشت که یک درخت سیب داشت و سه بوته ی تنها . یکی از بوته ها گیلاس های سبز داشت، و من آن را "عروس پس پرده" صدا می زدم و تو آن را به نام خودت می نامیدی ، ماهور . بوته ای که گیلاس های سبز داشت و برگچه های زیبا آن را احاطه کرده بود . بوته ای که با نگاه تو جوان می شد و گیلاس هایش تکثیر می شدند.
بعدها نوجوانی ام را به درخت سیب سپردم ، و بوته ای که گیلاس های سبز داشت بلوغم را مکید . به جنوب رفتم . سال های جنوبی من دیرسال شده و نهایت ندارد . من از تب مجنون چیزی شنیده ام ، از زخم تیشه تصویری دیده ام ، فراق را گریبان دریده ام ، تنهایی را سال خورده ام ... و دیگر تمام بوته های باغچه را ماهور صدا می زنم . درخت را ، ماهی را ، تصویر تو را ماهور صدا می زنم .
باغچه به تو بیشتر از من عارف مانده است .
خاطره ای از ساحل
کنار دریا تنها قدم می زنم / گوشماهی ها به ساحل آرام آمده اند / بی اختیار مشغول جمع کردن گوشماهی می شوم / هر کدام را به یاد دوستی بر می دارم / چه شوق و ذوقی به من دست می دهد! / جیب هایم پر از شادی کودکانه است / لذتی از جنس استجابت دعا / حالی شبیه رسیدن به مقصود ...
تو را چه بنامم
در کلبه ی فروخفته در برف
که صدای سوختن هیزم ها
نیاز مبادای مرا نجوا می کند
چفت لجوج پنجره می داند
حسرت دیدار را
بهت تماشا را
خروس دهکده می خواند
ابهام سرد مرا جار می زند
انگار ...
غروب بی تو تبسم تلخی ست .
حکم علی غریب وار می نشست ، و دوست وار از جماعت بر می خاست . شب را خط می نوشت ، و صبح را جارو می کشید . سوره های مکی را حفظ بود . قدم که می زد ، نگاهش به زمین بود ، و تکیه کلامش " امید به خدا ". بقعه ی سید گل سرخ را می شناخت . زکام و عطسه و زمستان را بیشتر شکر می گفت . نستعلیق را ، نسخ و تعلیق را می دانست . کوفی را به فارسی ترجمه می کرد . طغرا نویس بود، و چه قدر شعر و چلیپا داشت ... فرادا بود ، و عجیب مکمل دوستی، در راهی که به کوه یا آسمان ختم می شد ..
... از غبار و آتش و گاز که بیرون آمد، موهایش چون پیچک اسلیمی شده بود، و گفتی پوست گردنش را مکیده باشند. حکم علی، عین خیالش نبود. نام شیرین حضرت را می مکید، و آرزویی دور را زمزمه می کرد. فرشته (آمبولانس) آمد و او را برد .. و تا آخرین روزهای کربلای پنج، هشت، همیشه،.. چشم به جاده ای ماندیم که از اهواز به خرمشهر می آمد. حکم علی با فرشته رفت، و ما فکر می کردیم او تا اهواز رفته است، که خبری آمد و گفت: " حکم علی تا آسمان رفته است..." تمامی جاده ها، راه ها، مسیرها مرا به یاد رفتن حکم علی می اندازند، و آمدنی که بهار را به باغچه ی مبادای دوستی می آورد. مرا به خانه باز می گرداند... حکم علی، حکم غریبی داشت.
پیش از آن که با فرشته برود، او را روی زمین خواباندیم. بدنش یک پارچه تاول و پرنیان بود. ماسک را از صورتش برداشتم. چیزی از مقتل می خواند، مزامیری از دشتی تفتیده و دور، حکایتی که بر کتیبه ها می نویسند و نگار می کنند، قصه ای که با محبت، بر پرچم های عزیز، نقش می زنند...
محمد ما را کفری کرده اند. با این حال هنوز کفرش به ایمان همه ی دین فروشانی که او را رنجانده اند، می ارزد، و هنوز لبخندش هزار اخم را از چهره ی مصطفا و فرهنگ می زداید، و همیشه ایمانش را پنهان می کند، تا نان ایمانش را نخورده باشد، و بیانش ( آن کلامی که می گوید و آن سحری که می نویسد) سرشار از ایمان به مردم سالاری ست . ایمانش به دینی ست که از ریا پاک است و انسان را حرمت می نهد. به گمانم در تجربه ی کعبه، محمد ما را دلی از جنس آیینه سپرده اند ... چندی ست محمد ما را کفری کرده اند.