نذر مولای کائنات
پدرش او را ظهیر صدا می زد / مادرش او را حیدره می نامید / یعنی شیر پدرش / در مصاف صفدر بود / شمشیر خدا، شیر خدا، دست خدا بود / نور خدا بود / همان خبر عظیمی که در کتاب آمده است / راست گوی بزرگی بود / پیشوای کسانی که در قیامت، دست و پایشان به علت وضوی دایم، نورانی است/ همیشه حق با او بود / او آیه الکبری، عروه الوثقی، حجه العظمی، امام العارفین، مظهرالعجایب، ..مولا علی ست. علیه السلام / دلی خالی از شرک و سرشار از ایمان..
بارگاه او در آن سوی کوفه است / کوفه چهارمین شهر خداست / وادی السلام و دشت صفا/ در دل بگو نجف اشرف / " مقام اصلی ما گوشه ی خرابات است / خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد" / یا علی.
برای دوستی که شعرش را بری نقد به من سپرد
اول سلام، دوم خجالت تاخیر، سوم شرمساری قلم و قرطاس
.... و اما بعد:
۱) دست شما درست.
۲) " شعرهایم مزه ی بغض دارند "، حرف ندارد.
۳) ذهنی دارید که جریان خیال را خوب می پیماید.
۴) دایره ی کلمات را وسیع تر کن. (کلمات را به آدم القا کرده اند)
۵) اندوه و شادی ات را آسمانی فرما. (آسمانی تر)
۶) نوشته ات امر به زیبایی دارد. ( امر به خوبی هم)
۷) درباره ی هر چیز(مثلا شعر) که می نویسی، واژگان پیرامون آن را پژوهش کن. (مثلا دوبیتی، غزل، موسیقی، مطلع، حسن ختام و صدهای دیگر)
۸) " شعر پژوهش دردناک هستی است .." (هشدار)
۹) بعدها می توانی از چیزی به چیزی دیگر کانال بزنی. از شعر به تنهایی، از برف به شکوفه، از نمی دانم به حضرت دانایی..
۱۰) غم های ازلی را بیشتر به یاد بیاور. (شیرین ترند)
۱۱) (در نهایت) "... ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن"
۱۲) " یارم همه دانی و خودم هیچ مدانی.." (پس ذکر مدامت این باشد: واحلل عقده من لسانی..)
به دعایم مدد کن، و ... " ما را به سرو لب جویبار بخش "
کوچک ترین علی اکبر
نذر من را هم بپذیرید، آقا! / نذر فقیران گریه است و آه سرد، آقا! / ولی آه سرد و گریه ی شور، به لطف شما بالا می رود / لطف شما، آه را به فرشته تبدیل می کند / و فرشته ها، قطره های شور را با تنگ های شیشه ای جمع می کنند و به آب حیات می آمیزند / این را راویان حدیث گفته اند / نام شما نوح را از حادثه نجات داد / دریا این حدیث را با موجی بلند می گوید / نام شما شفاعت آدم شد / و فرش را با نام شما گسترانیدند بر روی زمین / این را حدیثه ای در جلد اول بهارالعشاق از حفظ می خواند / تمام قسم های کتاب خدا به نام شماست / آه مرا نیز بپذیر، آقا! / تو آمدی و شفاعت را گردن گرفتی / تو آمدی و از تو عرش آفریده شد / میراث همه ی پیامبران، نزد توست... / این ها در احادیث شریف معرفت آمده است.
کاش همان پرنده بودم که با دوستانش، جسم پاره پاره ی تو را سایه انداخت / آن جانور وحشی بودم که سه روز بدن چاک چاک تو را اشک ریخت / آن ابری بودم که در روز عاشورا، اندوه را به ماهی ها گفت.. / دیگر حدیث جان مرا سوزاند / بیایید کوچه باز کنیم / شرابی طهور بنوشیم / بیایید شور بگیریم: / "باشد قرار و وعده ی ما جنت الحسین / این جا برای سینه زدن جایمان کم است..."
روزی عظیم بر تو گذشت، آقا!
این کار و بار یحیای رازدار بود که چون شمع تا صبحدم بپاید، و تاریکی را خاموش کند، و روشنایی را بپاشد، به روستای کندلان، به کوه های کردستان، به سرزمین الهی ایران. هر وقت با یحیا قدم می زدم بر من رازی گشوده می شد. رازی از درخت، رمزی از باران، اشارتی از رودی که در جوار روستا می چمید.
آن شب، روستا در برفی که روی برف انباشته می شد، به خواب رفته بود. یحیا به سنگرم آمد. ساعتی به اذان صبح مانده بود. چای برایم آورد. گفتم: "انگار همه ی دنیا در خوابند." یحیا دست هایش را ها کرد و گفت: "خدا بیدار است، و بیداران را دوست دارد." آماده باش بود و خبررسان ها خبر آورده بودند: "امشب به شما حمله ی سنگینی می کنند. می آیند که پایگاه را بگیرند." به یحیا گفتم: "داداش! صورت تابناک تو سنگر را نشان دشمن ندهد!" یحیا تبسمی نمکین کرد و گفت: "در دلم وجعلنا می خوانم، تا نامحرم من و تو و لیوان های چای را نبیند."
دو ماه بعد به جفیر رفتم. بیابانی که مرا سخت به یاد هبوط حضرت آدم ع می انداخت. غربتی شیرین، آمیخته با تقدیری از روی لطف، و تک و تنها در غروب روضه ی فراق. گردان ها می آمدند تا مهیای خیبر شویم، و در صبحی شاد یحیای رازدار را دیدم. در حین دیده بوسی و لبخند، گفت: "ای کاش از خدا تو را به اضافه ی یک لیوان چای می خواستم." لبخند به شکرخند رسید. رفتم چای مهیا کردم، و در خلوت خاکریزی قدیمی، چهره به چهره چای نوشیدیم. چه قدر چای و رباعی و یحیا چسبید. سه روز بعد در جمع مجانین به خیبر رفتیم.
از هور می گذشتیم و یحیا از حور و پری می گفت. خمپاره های کر و کور، موشک های بدون زوزه، ترکش های رهایی بخش... یحیا مرا صدا زد. به سویش چرخیدم. گفت: "چیزی می گویم که به کسی نگو..." و من لحظه ای عجیب ترسیدم. یحیا راز مگویش را به من گفت. جانم سوخت و پاهایم برای لحظه ای از زمین جدا شد. یحیا سوزن را به من سپرد و با ترکشی موافق، رفت تا لب همیشه، تا چشمه های تماشا..
به گمانم آن لحظه خاک بسیط شده بود تا یحیای رازدار فرار کند از خاک، بگریزد با مولا، به کشتی نجات.. از میان امیدها به امیدی دل بند شده بود، یحیا شده بود، یک پارچه پرنیان و آقایی. احساسی به من می گفت مادرش او را با نام امام حسین ع بوسیده بود، که این همه شیرین می خندید، این قدر تمیز بود. در میدان مشاهده ی دوست بود. "به حرمت در خلوت، و خجل از خدمت، و ایثار به رفاقت." یحیا نه در تنهایی گم بود، نه در جمع غایب. دیگر نمی دانم. هیچ.
"قل اعوذ برب الناس" / پادشاه مردمیان / بت مردمیان / خدای من به فریاد برس / کام روزگار تلخ است / سرمای سختی هم شروع شده / ما هم داریم کشته می کشیم، انگار / شهر شده قمر در عقرب / ما هم شده ایم، قاق / عیش ما شده، دیشلمه / با قلمی، بغض در گلو / صد دفعه گفتم، حضرت / صد تا نامه نوشتم، عزیزم / شیشه که شکست، شکست / یکی نیامد، بگوید: کجای کاری؟ / چرا قاقی؟ / شرف شمس، کو؟ / این چیزی که هست، در حقیقت نیست / شعر اگر در خانه ی الهام نوشته شود، حکمت است / ... صد من شعر و غزل سرودم / من هم برای تو / من هم برای خودم، با تو / علی الصباح، کاری کن / بلکه باغ حاج حسینا نصیب شود / صحرایی پر از نعنا / دشتی سراسر صنوبر / ...پروردگار من / پادشاه من / بت من / خدای مردمیان.
تا هفت سالگی ام مادر بزرگ بود / و صدایی پر از عاطفه که نام مرا کامل صدا می زد / و چادری که عطر اطلسی داشت / و اتاقی که بوی قلیان می داد / و پستویی پر از پسته و فرشته / فرشتگانی که از پیش امام رضا (ع) آمده بودند / و آب نباتی که شبیه ستون های مسجد گوهرشاد بود / و عجیب عطر حرم داشت.
... مادر بزرگ سرفه اش معنا داشت / نگاهش عمیق بود / مهربانی در ذات لبخندش بود / ساعت کوکی اش اذان بود / احساس درخت را در تابستان و زمستان می شناخت / گل همیشه بهار را بی نهایت دوست داشت / چشم هایش با دیدن قرآن سو می گرفت / ..و خدا را در چند قدمی اش می دید / هفت ساله بودم که رفت / نامش سنگی شد در گوشه ی قبرستانی قدیمی / تکه ای سبز شد از دلم / خوابی شد پر از فرشته و اطلسی / و هنوز صورت مادر بزرگ / عکس ماه نو در آب است / پنجه ی آفتاب مشرقی / عشقی قاب شده در چارقدی سفید / و بوی ریحان یعنی خاطره ی دست های مادر بزرگ / نوشداروی نوازش / آرامشی در پناه نقوش اسلیمی / رویایی همیشه بارانی.