برای ناصر و به یاد انگشت اشارتگر
لذت ادبی نمی بری، ناصر. نمی دانی با شعری از فروغ راهی جنگل می شوم، تا عصیانم را تربیت کرده باشم. نمی دانی رسیدن به اشراق سهراب چه حالی دارد. نمی توانی پا به پای من تا منتهای تنهایی بیایی، و حجم سینه ات را بسیط ببینی. نمی شنوی دریغ مرا، که چرا از کربلای پنج زنده بیرون آمدم... ببخش و بگذر.
بیا کمی ذائقه ات را مرمت کن. تبسم هایت را با حافظ موزون کن. اندوهت را با مولانا درمیان گذار. بیتی از بیدل را زندگی کن. بیا علیه السلام را در روز عاشورا ببین. این را می دانی که آخرین کلام زیارت، علیه السلام است؟
در حاشیه ی خیابان پیاده می رفتیم. علی رضا زخم داشت، و سلوک عجیبی را سیر می کرد. مثل شمع که سلوکش سوختن است. می گفت: "فردا برایم زیارت عاشورا بخوان. با صد لعن و صد سلام..."
پنجره های قدیمی و ویران را با گونی های پر از خاک پوشانده بودند. چند دقیقه یکبار، ماشینی جنگی از خیابان رد می شد. با سرعتی زیاد، چاله ها و تل های خاک را فرمان می گرفت و می رفت. هر چند ثانیه، چند بار صدای گلوله و انفجار و موج در فضا می پیچید. هیچ خطی صاف نیفتاده بود، و آفتابی که به شدت شرقی بود، عمود می تابید. خیابان به رودخانه ختم می شد.
علی رضا به دیوار تکیه داد و گفت: "روبروی دکان نانوایی صبر می کنم. شاید سمیرا برای خریدن نان بیاید.." به دیوار تکیه دادم. نشستم و در حالی گه زخم پایش را می بستم، گفتم: "شاهد عهد شباب آمده بودش به یاد.." آسمان هوای باریدن نداشت، و هوا از عطری مرطوب سرشار بود.
خرمشهر قلب زمین بود، و من به پرستویی فکر می کردم که به سوی آتش پرواز می کند...
به آقای مدیر کل محترم
اجازه بدهید از این طبقه بروم. کاری که می کنم به دلم نمی چسبد. خستگی ام بی نتیجه است. خوابم سنگین شده است. دوستان مرا تکیده می بینند. نمی خواهم از کسی ناسزا بشنوم. دوست ندارم اتاق کسی را به آتش بکشم. با سلام آمده ام، اجازه بدهید با سلام بروم. سفر را رخصت بدهید و سلامم را بپذیرید. بدرود، سلام... سلام، بدرود...
انگار ازگناهی گریخته باشد، خوشحال بود و چهره اش به فرحناکی می زد. پندار از سپیده سر زده بود. بغض، صورتش را شکوفا کرد. اشک، اشک محبت بود که می بارید. در پیاده رو به راه افتادیم. تا دره ی تمشک هیچ نگفتیم. تا صبح شعر خواندیم، در محضر ماه، با حضور سپیده، در آغوش باد ... نماز صبح، بیداری محض بود.
می گفت:"کسی که قصه ندارد، می میرد." خودش داستان مجسمه های مفرغی را می دانست. و من در بازآفرینی قصه ی لیلی با او همراه می شدم. آب کرج را در مسیر مخالف می رفتیم تا خیابان حجاب. از میدان ولی عصر تا فلسطین حالی داشت، از فلسطین تا حجاب هوایی دیگر. به سمت جنوب می چرخیدیم و می خوردیم به انقلاب. راسته ی کتاب فروشی های روبروی دانشگاه تهران. قصه می خواندیم و شب فرامی رسید. دو جوان پرحرف، حواس پرت، عاشق، قصه گو، اهل تماشا.
سخن عشق السلام علیک است .
و من هنوز به کوچه ی شرقی تو چشم دوخته ام / در آنجا نیاکان و سفرکرده ها مرا به نام صدا می زنند / تا من لبانم را به نامشان بیالایم / و آنها حسابی کیف کنند که به کوچه ی شرقی تو آمده اند / دوستانم مرا با چشم می جویند / من با دیدنشان احساسی خوشایند را تجربه می کنم / دیگ های غذا برکت خدایند / بر روی آتش پخته می شوند / متبرک می شوند / خورشت قیمه می شوند / شفای درد سینه ی من / گلوی کربلایی عبدالله / حنجره ی مشهدی رضا / پای خسته ی آیت خان ...
گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح کسی بر صلیب بود
کتیبه به کربلا رسید، آقا / ولی زیارتی با دل نصیب نشد، آقا / نشد امانت حاجات دوستان را به حضورتان شرح دهم، آقا ...
کتیبه بافته شد با پنجه های حضرت دوست، / با ضربان قلب مرتضای هنرمند / با خط ثلث باصفای روحانی / با رنگ غالب مشکی / راستی مشکی لباس احرام کربلاست ...