تبليغاتX
علی اکبر عباسیان
 

شاید بهار با بشارت و لبخند برگردد..

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

      هزاره ها می گذرند تلخ و بیمناک/ بی قلب، بی تپش، بی تو/ و سنگواره ها منتشر می شوند/ بی غزل، بی رباعی، بی تو/ زمستان امتداد روزهای فرداست/ بی اطلسی، بی بهار، بی تو/ حوصله ی تقویم از تکرار سرمی رود/ بی خاطره، بی یادواره، بی تو/

     اما... می جویمت با قلب زنده و گرمم/ در قاب ها، در پنجره ها، در روزگاران..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

     کیمیای سعادت می خوانم، و می بینم شهر در برزخ است. برزخ ماندن و رفتن.. و در کتابی خواندم: "صیغه ی سوم شخص مفرد ماضی نقلی همه ی افعال فارسی به است مختوم است." دوست عزیزم جواد می گوید: "این ملت تا بوده است، در حال رفتن بوده است..."

     "این شرح بی نهایت..."

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

     رسول ملاقلی پور درگذشت. همین قدر می تواند ساده باشد. "میم" مثل مادر، درگذشت. سرمای پیرزن نیامده بود که رسول به کربلای معلی رفت... و نخواهیم دانست، رسول در کربلا چه آرزو کرد. تصویرگر روایت نسل سوخته به سرای باقی شتافت. یاهو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

     تو هم حتما دچار برزخ شده ای. برزخ مرگ و زندگی. مدرنیته و قرن هفتم هجری. غربت و سنت عاشقی... تو هم فرزند این عصر و زمانه ای، و در اعماق قلبت (یه جاهایی، یه روزایی، یه وقتایی) احساس می کنی مرگ صمیمی ترین لحظه هاست. پیوستن به مثنوی، غرق شدن در حافظ، نگاه کردن با سهراب، کاهنه شدن چون فروغ ... و روزهایی می آید که سخت تنها می شوی و می خواهی بیابانی داشته باشی (یه شبایی، یه مدلایی، یه رقمایی) فقط به آسمان نگاه کنی، ترانه ای را چون تسبیح بر لب بچرخانی، پیشانی بر خاک بسایی، و آرزوی وصالی ...

     برای تو هم پیش آمده، تا منتهای ناامیدی سفر کنی، و بازگردی به امیدی، و قنوت را پرواز دهی، برای رهایی ... 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

از خاطرات بومی اردیبهشت می آمدی

با یک بغل ترانه و تبریک

و بازوان منبسط لبخندت

تمام حجم مرا می گرفت

چه قصه های ناتمام

چه رازهای ماندگار

چه آفتاب بی بدیل

در مسیر دوستی مان ورق می خورد

کوچه ها مست و قیقاج می گذشتند

و درخت و گنجشک و جامی هلالی

ملتقای مقدس ما را سوگند می خوردند

دست هایت

برکت لحظه های بارانی ام بود

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

      به آقا محمد آقازاده ی عزیز

      در فقدان و فراق دوست فرهنگی مان ـ علی احمدی قشلاقی ـ وظیفه دارم به آقا محمد تسلیت بگویم. آقا محمد به علی احمدی رضایت و رسانه را آموزش داد. علی با رضایتی که داشت در روزهای بیماری و رنج، زیباتر شده بود، و در وبلاگش، روح گرم و صمیمی اش را منتشر کرد.

      صلوات می فرستم برای شادی روح علی و سرسلامتی عرض می کنم به آقامحمد و فرهاد فرهنگ فر - که حق دوستی را شایسته ادا کردـ و از خود می پرسم چند علی می بایست جوانمرگ شوند تا فرهنگی فراخور انسان بروید؟ 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

و بخوانید مرثیه ی زیبای محمد آقازاده را در وداع با علی احمدی ..

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

               برای علی احمدی و پروازش

     شنیدم در اوج زخم لبخند می زدی. شنیدم همسرت به رضای خدا رضایت داده بود. شنیدم نگاهت از زمین کنده شده بود. شنیدم بدنت پوستواره ای بر رنج و شکیبایی شده بود... و من از بودنم بیزار شدم، از آرامشم شرمگین، و دریغ دیدار واپسین برایم ماند.

    باران می بارید، و قطره های باران را قسم دادم. فرشته های حامل باران را گفتم: "علی احمدی را برای بقا یاری دهید. او را در سفر آخرت کمک کنید. راهتوشه ی او را از سلام و صلوات مهیا کنید. رضایت او را در بین بازماندگانش تکثیر کنید..."

    الهی پرواز ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |