تبليغاتX
علی اکبر عباسیان
           برای علی و صفایش

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم

نقشی به یاد خط تو بر خواب می زدم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

     می گفت: سعی می کنم با قسمت پیش برم. زورـزورکی کارا سخت میشه. حتا کار میکشه به مالیخولیا. الان هنوز خرمدره سرده. اوج سرما بعد از نماز صبحه. میدونم برات سخته بیای خرمدره. ولی اگر بیای، خیلی خوب میشه. میدونم گرفتاری. دست به نقد بیست سی تا طفیلی داری. غیر از چار پنج شیش نفر هسته ی مرکزی. غیر از اونا، بیست سی تا طفیلیه پاکار و سمج داری. ما هم بچه ی ناهماهنگ شماییم. اگر بیای خرمدره خیلی باحال میشه. تا چی قسمت باشه. شاعر میگه: گاهی بساط عیش خودش جور میشود/ گاهی به صد مجادله ناجور میشود.

    با حافظی که دادی مرتضا آورد، خیلی حال میکنم. وقتی فاز میده، نقره شفافتر میشه. بهتر طلسم محبت روش مینویسم. یه ماه دیگه باید بریم صحرا درختا رو هرس کنیم. صحرا که میرم، یاد جنوب می افتم. اونجا که کنار کارون، هر شب فرشته ها نی لبک میزدن. سلیمون داشت آبتنی میکرد. چشمت به ستاره ها افتاد. گفتی چقدر خوبه آدم فقط یه آرزو داشته باشه. اونم پرواز باشه. من بغضم ترکید و به آسمون نگاه کردم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

      و حالا فکر می کنم از همین کوچه پس کوچه های آسیمه می آید، و در شهری مقدس خانه می گیرد، و زمین مطرود جانی تازه می گیرد.. و چقدر دوست دارم آن روز باشم و با دوستانم پیاده بیایم به شهری مقدس که در کنارش رودی جریان دارد، به مسجدی که روزی آدم فرش تنهایی اش را گسترانید، و غزلی با قافیه ی "فراق" سرود، و نماز را به نیت "وصال" قامت بست.

      می آیم. یعنی آمده ام، و پاهایم را که پر از تاول و خستگی است  در "باب اژدها" می تکانم، و سلام را می خوانم، تا می رسم به علیه السلام...

      به شهری مقدس آمده ام، و مشت مشت گل اجابت می چینم از سپیده. 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |