من مات من العشق فقد مات شهيد
آره آقا! یه چیزی دل فریدون رو برده بود. فریدونی که برا خودش یلی بود و خودشو رهاتر از باد می دونس. حالا پاگیر عشق شده بود. غزل به غزل حافظ رو با گریه می خوند. شبا، ستاره به ستاره پرسه می زد، تا دوای دردش رو پیدا کنه. همیشه تو نامه هاش دریا رو وسط دوتا پرانتز می نوشت. می گفت: برا اینه که دریا لب پر نزنه، پر نزنه، دنيا رو آب نبره، چشمامو خواب نبره. اون دوتا كمونه ي كوچيك، پرانتز نيس، دستاي منه، رفيق من! عشقي!
حالا با داغ (دريا) اومده و رسيده شلمچه ي وسط دهه ي شصت. صحرايي كه اون سالا توش عشق مي باريد. شلمچه ي غوغا، شلمچه ي پرده هاي آبي بهشتي، پر از ميوه هاي رسيده ي برگزيده ي خوشمزه. فريدون مطلع الفجرش رسيده بود. وقت سحر، بين شب و روز، چي مي خواس بشه؟ آره آقا! شهيد بشه...
من نگاهم آینه تو آینه س. تو آینه خودتو از اونوری می بینی. چشم چپت رو راست می بینی. می تونم از دل بدترین چیزا، بهترین حرفا رو بیرون بکشم. برخلاف بعضیا که به قشنگ ترین چیزا، بدترین نگاهو دارن. دور از جونت، مث آدمایی که اون سالا رو سیاه می بینن. ولی از دل همون سالا می شه هزار هزار قصه ی خوش تراش شنیدنی نوشت و سپرد به رودخونه ی کرخه کور، تا ببردش و برسوندش به ساحل دریای شور، که شبا فرشته ماهیا توش اشک میریزن، که چرا کسی عاشق ما نمی شه، که حوا بشیم، زن اون آدم عاشق بشیم...
آن روزهاي طلايي
ليلي آرزوي محالي نبود
و رنجه ي سينه
سموم باديه را
هيچ هيچ مي گرفت
سنگ سپيد گلابتونت
غصه را مي ميراند
و شال سياه مرا
تبرك و ترانه مي بخشد
در گوشه ي قطعه ي ۲۶
محض محض مي خواني
باید کاری کرد. در فرهنگ یک قدم هم غنیمت است. اين حقير _ علي كوچكي هستم _ با سه نفر ديگر از همكاران، آيين نامه اي را تنظيم كرديم. آيين نامه ي مكاتبات سازمان فرهنگ. فردا چه مي شود، نمي دانم. چه قدر به آن عمل مي شود، خدا مي داند. چند نسخه ي ديگر خواهد داشت، كسي چه مي داند؟ اين را مي دانم كه ابلاغ شد، و حداقل داستان اين است كه از امروز مي توان فهميد دعوا بر سر چيست. در اين آشفته بازار محبت و غوغا _ فرهنگ روزگار _ بيا يك قدم برداريم.
کمتر کسی را می شناسم که چون ایشان،
اینچنین مسوولانه و دردمندانه اجتماع را بپژوهد و بنویسد.
برای مادری که لب درگاه قدر، گریسته بود آن شب
بودی به پرده های اشک، بودی
دهلیزهای غریزه
+
ماه پاره ی برکه ی تنهایی!
میراث تلخ پدر
زادنی با دردی خام
و هیچ ندانستی چرا با شرم
+
امروز اما
در خانه ی بهاری اردیبهشت
فرشته ی بلایی هستی
پری کوچکی
که نمی داند خدا چه می خواهد
تبسمی بهشتی که بازنمی شناسد
دوست را
از دشمنانی آکنده در زیر پوست شهر
در غریزه ی تیز لمس
+
از تو خبر می رسید
به پنجره ی رو به دشت
که مردان کاغذی در آن
کاهی می شدند
مچاله، منفعل، مردار می شدند
دودی پراکنده در آسمان..
+
از تو خبر رسید
که دی ماه تلخ را ترجیح داده ای
به اردیبهشت رهایی
به پنجره ی رو به آفتاب
+
ماه پاره ی برکه ی تاریک!
بودی به پرده های کرامت، باش
از چارراه شهر می گذرم
بی بند و بار و زنجیر
به چار دار بیابان می آویزم
چارپاره می شوم
+
این یک دو روز می گذرد
تابوت سرد مرا
در یک غروب مبهم آدینه
خارهای مغیلان بر دوش می کشند
رسم بیابان، تنهایی ست ...
جهان به حسرت دیدار می زند پر و بال
ولی چه سود که رفع حجاب خوی تو نیست
سخن بگوی
از حق دیدار من با تو
از حق صحبت و آیینه
حق نگاه، نان و نمک، عشق
تا احتشام صبوری
کی به سر آید
+
حق به جانب نام تو بود
لیلی، یعنی که اول مستی
در لحظه های لبالب