راه خيمه ات
از كدام سوي صحراست
با پاي پوش زخم
تمامي دره ها و مغاك ها را
دوره گرديدم
منشور درد را
درپيچيدم
هيچ راه نرفته ام از هيچ باب
بازگشته ام از خيالي به رويايي
آذيني از شكوفه و تاول
بر دست و پا و قلب
زبون فارسی نمی میره. وقتی کسی زبونش رو عوض می کنه که می بینه (یا مجبور می شه بپذیره) یه زبون دیگه باهاش بهتر حرف می زنه. راحت تر با دور و بری هاش ارتباط می گیره. کسی که فارسی می دونه، خوب می دونه مادرش چه زبون شیرینی یادش داده. اونی که نمی دونه، دوست داره بدونه، تا با حافظ بچه محل بشه. پابه پای سعدی برسه به دارالسلام. بره با بیدل اهل دهلی بشه و تو همین دنیا بهشت رو ببینه. دلش می خواد با مولانا چرخ بزنه و از بلخ بپیچه به نیشابور. بچرخه بره قونیه. بین سفر یه گریز به تبریز بزنه. برای رفتن شمس دف بگیره جلوی صورتش، پنجه ی سیلی به صورت دف بزنه. بخونه: دور مشو، دور مشو.. دوست داره محرم بشه جلوی حسینیه، چشاش شبنم بزنه...
زبون فارسی نمی میره. کاشکی همیشه به کردار بمونه.
چار، پنج، شیش، تو بگو هفت، هشت، نه، اصلا ده، یازده، دوازده تا دلیل اومده که لیلایی باید باشه که خلایق مجنونش بشن، عاشق و خاطرخواش بشن، تو کوچه پس کوچه های بی قراری شبای بی مهتاب و روزای بی فرداش. همیشه و حالا برسن و عاشق بشن و بگن: "عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت.." و قصه های تر و تمیز و تازه ازشون بمونه و خودشون آهی بشن درون سینه ی تب داری، دود نازکی که می پیچه و می چرخه و میره تو هوای یه دره ی رو به جنوب، رو به صحرا، رو به همون راه شیری که اون شب تو نجف اشرف کشفش کردی. ولی بعدش یکی به دلت می گفت: اون تو رو صدا زده بود ..
اين جا، سرزمين مقدس كلمه است/ كلمه ي بانوي ابوتراب/ عليها/ فاطمه/ السلام/ بانوي آب ها و روشنايي/ عليها/ فاطمه/ السلام/ كلمه ي محترم گل/ محمدي مي رويد/ ياس رونده جوانه مي زند/ شقايق قيامت مي كند/ ...
ماه تشنه ي بني هاشم
صحراي برشته را
به جست و جوي آب
منزل به منزل می پيمود
جزر و مد آب ها
رودها، دریاها، اقیانوس ها
رقم می خورد
فرشتگان
وفور نعمت زيبايي را
در شمايل ماه
با حيرتي لبالب
نظاره می كردند
شقاوتي مشوش و کور
ماه تشنه ي بني هاشم را
كاسته و شکسته
در محاق می خواست
آه
مصرعي كوتاه
در بهت آسمان ها و زمين
بود
ماه از كنار رود
به كعبه ي دل ها مشرف شد
و چشم ها
در اشك و خون شناور
بود
حضرت ساقي
با ساق هاي سيمين
در جام هاي طلايي
شراب پاك را نوشاند
به ماه تشنه ي بني هاشم
آن روز آب
چكه چكه تلاوت شد
و عطر ياس سفید
با بوي سيب سرخ
آميخت
اين جا، سرزمين باستاني كلمه است. مردم اين سرزمين، (بيشتر مايل به همه ي ) مردم اين ديار، كلمه ي "علي" را دوست دارند، و با شنيدن و گفتنش، حالي شيرين و خوشايند را تجربه مي كنند. و چه اندكند آن ها كه اين گونه نيستند (يحتمل كمي كمتر كوچه هاي بن بست محله ي قديمي).
...از جلال هميشه در حيرتم. دردانه ي پژوهش درد و دغدغه ي "بودن". جلال براي من اسطوره ي جست و جوي مدام در "بودن" فردي و جمعي ست. و هنگامي كه حاجي شد و لباس احرام پوشيد، در جست و جوي قداست بود، و آيينه وار قصه ي "خسي در ميقات" را باز مي گفت.
جلال همان دردانه ي روشنفكري بومي بود.
قسمتی از خاطره ی کوه با سید محمود گلابدره
سید محمود دیگر نمی تواند به "دال" برود. دال نام غاری ست در دل یکی از دره های شمیران تهران. چهار پنج سال، همین غار، خانه ی تنهایی سید محمود بود. بعد از ده سال که از امریکا برگشته بود و نشسته بود کنج غاری و قصه ی بلند بی خانمانی اش را می نوشت. "ده سال هوم لسی (بی خانمانی) در امریکا" ...
می گوید: "ما جوجه های جلالیم ..." و به راستی یک تکه از ماه جلال را با خود دارد. یک پاره از راستگویی و جرات جلال را. دره ی دارآباد را به سمت آبشار بالا می رویم و سید محمود از جوانمردی جلال می گوید، از سهراب سراسر احساس و عشق، از رنگ و وارنگی شاملو، از شرافت ذاتی هدایت، از بیماری سمش آل احمد، از کا کا کا امریکا، از دهه ی چهل، دهه ی پنجاه (لحظه های انقلاب)، دهه ی شصت (جبهه و دوستان جانبازش)، از شمرون و امامزاده قاسم، از کوه و این که چطور می شود در کوه با گیاهان زندگی کرد، درخت ها را شناخت و با آنها حرف زد و راز شنید ... و همه ی اینها را قصه وار می گوید. قصه ای شرقی، با وزن و زینت و تو در توهای راز آمیز ...
در معرکه ی شلمچه "پرواز" شدند
در دیر نیاز قبله ی ناز شدند
در ظهر سکوت، عصر تنهایی و آه
سوسنکده ی هزار آواز شدند
گفت: " خیانت در رفاقت، سیاست است"
می گویم: "این هم یک کلام سیاست بازانه است. خیانت در رفاقت، جنایت است. اما در عرف سیاست بیمار (و بیم آوران سیاسی) دشمنی هم هست.. و جنگ روانی که به نظر من جنگ روانی از جنگ کثیف (شیمیایی) هم رذیلانه تر است.
من از سیاست و تردید بیزارم...
تمام قصه ی اهل سیاست
با دروغ هایش
با حیله هایش
با تاریکی ممتد
درست نبود
واقعیت داشت
دو)
مردی
پنجره را کور می خواست
آفتاب را کدر می دید
به لاله فکر نمی کرد
شیفته ی خود بود
مردی
اهل سیاست بود
" روز ربانی خرمشهر " در سایت شوشان
"محسن در مقام تماشا" در سایت ساجد
اگه تو بگی: یه میوه بگو. میگم: نمیگم. این طوری نشد. بگو: تُو گلابیا، کدومشون خوبترن؟ بعد من میگم: گلابی داریم تا گلابی. یه گلابی رو وقتی خریدی، که حالت خوب بوده. داشتی میبردیش خونه، اسم دوستت اومده رو گوشی. با یه پیام جدید. مثل باد صبا که صُبا میاد. گلابی رو که می شستی، شرشر آب اشکای دوستت رو یادت انداخته. گلابی و بشقاب و پارچ و لیوان رو گذاشتی رو میزی که به سمت پنجره ی رو به قله ی توچاله. گوشی رو برداشتی و یه بار دیگه اسم دوستت رو خوندی. یه قاچ گلابی خوردی و پاکت پیام رو باز کردی: "گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود؟.." قاچ دوم گلابی رو به یاد حافظ و دوستت خوردی. با خودت گفتی: گلابی داریم تا گلابی..
چاهار تا رفیق باعشق بودن. یک، دو، سه، چاهار. صب تا شب، شب تا صب با هم بودن. صد و بیست و سه روز. خرمشهر و شلمچه و بهشت. جوون و مهربون بودن.
یکی شون آقامهدی بود. بچه ی شاهرود. تو باغ شون، خروس و طاووس بود، طرقه و مرغه و قناری بود. آوازبخون، دادبزن، سوت بزن، حرف بزن، چهچه بزن.. همه جور پرنده داشت.
یه وقتایی که دلش می گرفت، می گفت: "عشق یه وقتی زیر پوسته، یه وقتی توی خونه،.. یه وقتی هم هست که توی جونه. گرفتی نخ داستانو.."
ماه در برج آرزو
ضیافت خون
در جزایر مجنون
منازل سفر عشق
در هور هویزه
همت ابراهیم
آتشی به سوی گلستان
گلی بی سر
سری سوده بر آسمان
شب تاری شدم
آهی در شُرُف خاموشی
تا تو حلقه ی ماه شوی
بر ایوان تنهایی
به قداست بیاویزی
بيا
برادر بي دست را بردار
بر كرانه ي رود
خورشيد من
به ديدار ماه بيا
عطر گل ياس
رمز شناسايي ست
مدام پنجره ام را غبار مي گيرد
هواي چشم مرا انتظار مي گيرد
و من به بغض پرستو سلام خواهم كرد
براي حسن شقايق قيام خواهم كرد
تويي تمام تمنا، به تيشه ام برگرد
تويي چكاوك غوغا، به بيشه ام برگرد
به محض آمدنت، صبح زود مي آيد
به پرده هاي صداقت سرود مي آيد
و ما به سبك نيايش به اشك مي آييم
به رسم آينه داران به رشك مي آييم
...
یک شب درخت
مرا به خواب دید
بیدار بودم و می دیدم
ستاره های خاموش
تصویر آه می کشیدند
تعبیر خواب درخت
سوختن بود
دلت را
بی هیچ هراسی
به چشمخانه بیار
هر چند
آینه ام تاری ست
و کلبه ی دلم تنگ
هر چند
هر چندها بیشترند
از هم چنین و هیچ
بی چند و چون
سرب می بارید
موج می رسید
باروت بیداد می نوشت
+
بیست و سه روز
قصه همین بود
می آمدند، سلام گویان
تن را زیارت می کردند
کلام گویان
حدیث سرخ شهادت می گفتند
تا شهر خونین دلم
دوباره خرم شد
دلیل بودن فردا
+
رمز شریف یاعلی
شان نزول عزت بود
در حلقه ی زنجیر زلفت نیستم
پایی ندارم که بکوبم
آستینم را بگیر و بیاور
در جوار حلقه ی آتش
در دایره ی دیگ تبرک
مجال بوسه فراهم کن
می چرخم، می چرخی، چشم می بندم
یک قطره ی اجابت کافی ست
تا جمع تشنه ی کرامت و لبخند
در حلقه ی نیاز بمانند، تا صبح
در سینه شوق بروید، با یاهو
و اهل طایفه ی ذوق بیایند
هو یا علی مولای عشق بخوانند
با چوبدست معجزه، خورشید
از راه و منوال بازگردد
دل، یکدله باز آید
من با خود من تنها
با خیل خیال تو با من
لیل بود، لیل بی نهار
در لیل مردان بی لیلی
شب و تسبیح هزار دانه
صحرا، نمود بی بود تو بود
که سر می بردند و تاج می بخشیدند
در کسوت سیاه چادرنشینان
با گل پنج پر داغ داغ
همت خیری از عشق
لباس شادی تو بر تن
ببینمت یه غزل دارم، بیت به بیت برات میخونمش. مو به مو قصه ی پریشونیمو بهت میگم. میسوزم و ساز میزنم، تا غروب بشه و وقت شریفت خوش بشه. یه علیکی از ما بگیر. ببینمت و به عزت بشینیم، تا برات بگم از پرس و جوی دلم. از لبت ترانه بچیکه و من بوسه بچینم. خدا دیگه مث تو نیافریده. وقت سحر بیا ببینمت. اونوقت اگه بمیرم، خیالی نیست. اگه ببینمت، اردیبهشتم میشه تذکرة الاولیا. یه عمر و یه دنیایه دیگه هم عاشقت میشم. غلامی میشم که طالبته. یعنی تو شدی حاجتش. دین و ایمون و تمناش. ببینمت، فقط همین.