تبليغاتX
علی اکبر عباسیان

 

      ... اسمش چی بود؟ فرداد، مهرداد، یا شایدم شهرزاد که به روایتی اون سالا از یه نفر خسته شده بود. همه از اون یه نفر دلگیر بودن. محمد دوست نداشت ریختش رو ببینه، سلامش رو جواب بده، چون فکر می کرد بهش نارو زده. اون یه نفر که همیشه یه نفر بود، دلش می گیره و می خواد گورش رو گم کنه و برود و به نقطه برسد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

ماه صبور تیر می کشد

خیمه مالامال از اخم

مرگ آرزوی محالی نیست

چرکابه ی زخم می جوشد

 

در پشت توری شب

دستی به نام دوستی

خشاب را خالی کرد

در شقیقه ی دوست

 

صورتک کنار رفت

ابلیس زوزه ی شادی را

در نخاع درد می دمید

آیینه ی مجذوب می شکست

 

امواج از سپیده سرازیر می شوند

تابوت و چاله ی مرگ را مهیا کن

بسم الله...، با سوره ی حمد

چار پاره ی اخلاص، با بسم الله...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

شب از شقاوت و شمشیر، سرشار

و هُرم فاصله های لجوج

تنور سینه ی تب دار را آشفت

سماع تیر و تبر، در کناره ی رود

به ساق های جوانی نشست

دار، دار، دارآباد

تمام مزرع شب را انباشت

دار دیگر درخت نیست

دار صداقت حلاج است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان

 
می روم

آنچه می ماند

یادی ست در خاطره ی سبز چمن

نرم می رویم

پیاده پا به پای نسیم

تا دره ی شقایق های داغ

چای کوهی و پونه می نوشیم

و دماوند با کلاه پشمی سفیدش

تو را به سلام می خواند

...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

     به خودت بگو حالم خوبه و می تونم تا دره ی دارآباد برم و برگردم و پای پنجره ی اتاقم بشینم و به سیگارم کبریت بکشم و چارتا غزل از حضرت حافظ بخونم و رادیو رو روشن کنم. با هوشنگ ابتهاج زمزمه کنم: ایران ای ای ای، ای سرای امید و از این صحبتا.

     به خودت بگو مرام مولا رو عشقه، تا تو دلت بجوشه چشمه ی خوش مزه ی اشک پریون و بنوشی و سر و صورتت رو صفا بدی و بگی یا سبحان الذی... برو تا آخر قصه تا برسی به کربلا. همون کربلایی که تو بین النهرینه و وقتی اسمش می آد یه جماعتی دلشون می ره به کربلای پنج و رنج و گنج و ترنج شلمچه ی شوق.

     برو شیرجه بزن تو آبی بیکرون اسمی که رسم و مرام و ورد زبون آدمای باعشقه. راستی می دونی اسم رمز اون شبای پر فرشته ی شلمچه چی بود؟ اگه یادت رفته، وای به حال آسمون دلت. باید به سمت قبله بری و بری و برسی به قبرستونی و لا اله الا الله بگی و برسی به یه گلزار که تا دلت بخواد دلبازه و بزرگه و یه گوشه ی یه قطعه ی باحالش ببینی یه سنگ سفید گذاشتن رو تن یه شهید که شب و روز و همیشه ازش گلاب می زنه بیرون و یه جماعتی دارن عطرش رو بو می کنن و به روسری می مالن و به دل و صورت می زنن و می گن سلام سید گلاب! اسم شب شبای کربلای پنج چی بود؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

                                    

     دیروز یا امروز بود، نمی دونم. الان ساعت دوازدهه شبه. اگه دیروز بود، دوازدهم بود، اگه امروز سیزدهم تیرماه هشتاد و شیشه. یعنی اینکه پرویز قربانی رو بردن و سپردن به خاک قبرستون جنوب تهرون. رزمنده بود و گمنام و اهل صفا و خدمت. داداش کوچیکترش بهروز قربانی با مصطفی چمران بود و همون سالای دهه ی شصت، شهید شد. پرویز دو سال تو خونه افتاده بود و منتظر امروز و فردا که پرواز کنه و بره و بره تا برسه به برادراش.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

    

      سه، چار، پنج سال پیش به تو گفتم، چند بار هم گفتم، که این راه عشقی که داری می ری، آخرش به وادی حیرت می رسی. حیرتش هم با حیرتی که عرفا دوچارش می شن، هیچ شباهتی نداره. یه چیزی تو مایه های بن بسته. اونم بن بستی دوطرفه که نه راه رفتن داری، نه راه برگشتن.حالا رسیدی به این که یا من باید بمیرم یا اون.

     حالا می گی: هیپنوتیزمم کن، اسم آسمونیم رو به من بگو، عدد اسمم رو به ابجد بگو، اسم اعظم خدا چی شد؟ ... سه، چار، پنج ساله می پرسی و به تو می گم: اینا مشکل شما رو حل نمی کنه. گذشته ها گذشته. تو هنوز داری با پدرت لج می کنی. هنوز با مادرت در اعتصابی. می خوای یه مرد نیمه تموم داشته باشی و یه وقتایی سراغت بیاد. از ازدواج می ترسی و فقط از عشق این رو فهمیدی که یکی باشه که تو خودت رو فداش کنی. نه برای همیشه. برای سه، چار، پنج، شیش ساعت در هفته و بعد بره و تو رو با خیال و خلوت و موسیقی تنها بذاره. با یه غرور کذایی که احساس پیروزی کنی به پدر و مادرت که آره منم یه شوهر دارم.یه مرد بی همتا.

     جای شیرین و فرهاد عوض شده و یه کمی مجنون زنونه هم قاطیش شده. ونوس اومده قرن بیست و یکم و وسط تهرون با هفت تا زئوس رفیق شده و رسیده به خدای مرگ و زیر زمین. هیچ خبری از الهه ی معبد و نگهبانی آتش نشنیده. نه می دونه در وجودش مادری هم هست. دختر دردانه ی پدری که شاد می چرخه تو چمن زار. آتنایی و سیب زرینی. شعله ی جاودانه ی زندگی، رمزی از حیات ... و خواهری از نجابت شرقی.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

           ... نیومدی یه روز با هم بریم دره ی تمشک، تا ببینی چشمه چه قدر مهربونه. چه صدای ناز و نازک و نازنینی داره. شرشر آوازی که به تو حس رفتن رو الهام می کنه. طراوتی که آرومت می کنه. به نعمت خدای مهربون، مومن تر می شی.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

    

       دو شب و سه روز در جنگل بودم/ زخم را با باران شست و شو دادم/ یک شب تا صبح باران بود و کرم شب تاب/ من بودم و آتش و یادی از اولین سلام ها/ حلزون های خانه به دوش، آرام و رام درخت را هاشور می زدند/ برگ ها ی خیس ورق های دفتر شعری بودند/ بالای بالا، معبدی تنها بود که مرا به سوی خود می خواند/ یک ساعت راه/ سیاهی مطلق، باران، بشارتی بی تردید...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

                برسد به دست جناب بهمندخت

    اینجا، آفاق شعر بارانی ست/ هنوز فاصله امتداد تلخی دارد/  سکوت همچون ماه در محاق  مانده ست/ اینجا، بی تو، غزل همان غزال رمیده ست/

    از آنجا بگو/ از دو نقطه ی بهمن در زلال زمستان هایی که در دوری می گذرد/ در شهری که راز تهی نیست/ دوباره، چارپاره بخوان/ کنار همان باغچه ی پیر/ و اجاق خاموشی که تو را راغب آتش کرد/ و بوته ها و هیزم های خشک با نگاه تو شعله ور شدند/ تو را به نام نامی ات سوگند می دهم/ تو را به جان آیینه ـ عز و جل ـ از سیاست نگو/ حالا تو رفته ای به آن سرزمینی که شبیه جزیره است/ و من جزیره ای را می مانم تنها با یک درخت صنوبر/ کوچک ترین تردید، تک درخت مرا عریان می کند/  من مانده ام به هواداری خاطره ای از دوستی/ میعادی در جوار مسجدی مستجاب/

    حالا تیر ماه است/ و من احساس می کنم تیر به شقیقه ام خورده است/ نه، غمی نیست/ این احساس یک یادگار ماندگاری ست/ از دیروزی که روبروی همیشه ی تیرماه ایستاده است/  اینجا، آفاق شعر توفانی ست..

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

        

تو رفتی بی تفاوت از کنارم

نکردی گل بکاری در بهارم

نگویم با کسی بی خوابی ام را

ببین چون آینه چشم انتظارم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 
  مروت گم بودن است و در خود زیستن.

ارکان مروت سه چیز است:

       زندگانی کردن با خود به عقل

       و با خلق به صبر

       و با حق به نیاز

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |