جواب های، های بود و جواب هو، هو. مربی می گفت "یک بار نفس کشیدن در فضای گاز خردل، یعنی بیست سال سیگار کشیدن، یک پاکت در روز." و چند بار در شلمچه، گازها و رنگ ها درهم تنیدند. زرد و سفید و قهوه ای، نقره ی ماه، بنفش آخر پاییز، آبی بهمن شیر، بوی سیر، طعم باران، بادام سوخته، سینه ی مجنون، سرفه، سرفه، اشک.
دوست من بیست و چند سال، به جست و جوی کیمیاگری بود. از آن روز که در جشن رنگ ها، در شلمچه حاضر بود، تا پریروز که به اکسیر عشق دست یافت و پنجره ای به سوی جاودانگی گشود.
حافظ شمع جمع ما بود و پروانه در آتش می سوخت. حتا با برگ بید مجنون می شد فال گرفت، و یک مصرع کافی بود تا غوغای کبوتر چاهی بلند شود، و پروانه در سوختن زیباتر شود. دانه های آفتاب گردان شکسته می شد، و صدای خش داری می خواند "من مست مستم، باباحیدر مدد..." دعای دست های تو مستجاب شد، و من به شهر اشرف نجف رسیدم. دوستی از اهالی اهواز که دیگر نجفی شده بود، از راز دفن مولا در جوار آدم و نوح می گفت. و من از آینه ای گفتم که بالای گنبد طلا، با گردش خورشید می چرخیده و نور را به ضریح، به بی نظیرترین جعبه ی خاتم جهان می بخشید. از جای دو انگشت کرامت گفتم که بر ضریح و جعبه ی خاتم نشانی دارد که رائران را به یاد ذوالفقار می اندازد. در مغرب وادی السلام، حضور جاودانه ی مردی بود که تا هنوز و هماره، زمین در جست و جوی معنای نامش، مست مست مست چرخ می زند.
به بردیای عزیز
می توان قصه را به روایتی دیگر شنید و گفت. این که کمتر کسی برای حرف و قول خود تعهدی دارد. و به عبارت اصح و ادق، بن کن شدن و به کاتماندو رفتن، شرط و شروط و ابزار و یراقی را طلب می کند که اولین آن "پای کار بودن" است، حضرت. در این روزاروز شگفتی و دلسردی، بروبچه های قدیمی که یک هو بزنند به چاک جاده و سیری در آفاق و انفس کنند، اندک تر شده است. رسما" و حکما" باید اهل توکل باشند و از اهالی رهایی...
کسی ثبت نام نمی کرد، گوییا. اول من عضو شدم، بعد یحتمل شما... کسی که کم می آورد همیشه پنهان می ماند. تو نیستی، من هم نیستم. اما خدا هست و تابستان. و... قس علی هذا! ولی به هر طریق، ته کار من، و تو می مانیم با خاطره ای ازلی از شلمچه و قطع نامه. آب تنی در رودخانه ی مسلوک عراق، در خواب نیمروز جاده ی مرو، صبحانه در سبزوار، شام در نشابور، کاروان سرای میان دشت، کتیبه ی حضرت عباس، علیه السلام.
با سلام و از اين صحبت هاي شيرين. اينجا تابستان هست و نيست. باران نيست و هست. جماعت مجانين بيابان گرفته اند. انجمن محروق عزم قونيه دارند. سفر كاتماندو به سال بعد موكول شد. با سيد محمود و حسن و عباس به قله ي دماوند سلام گفتيم. كنار همان سرو، و با همان هيبت و تشكيلات، جشن تيرماه با حضور ده بيليون شقايق برگزار شد. حضرت موسا -هنوزم كه هنوز است- كم نياورده است. مجيد سهراب در انتظار تولد يك سالگي ست. مهدي شريف قصه ي "بنت جبيل" را تمام كرد. نام دختر عبدالله، محدثه شد. غميصا (به ضم غين و فتح ميم) يكي از دو ستاره ي شعراست. فرهاد بوتيمار از حلقه خارج است. براي مردان جوز شكسته اند. خدا عاقبت همه را ختم به نيكويي كناد. داستان "سيد حسن و پرچم هاي زرد" را تقديم نقد و قند شما مي كنم. چشم روشني ست. عطر رازقي سوغات خراسان است. نبات و نخودچي، متبرك حرم حضرت. ماهوش هنوز زنداني پسر عموست. در روزهاي سياست و ندانم كاري -پناه بر خدا- مراقب باشيد. راستي همچندي يعني معادله. "...و اعتصام به حق سه چيز است: دست اعتماد به ضمان وي زدن، و دست نياز به بر وي زدن، و دست مهر به لطف وي زدن." دستي به قرآن زديد، ما را به يادي بنوازيد. اين جا هنوز ماه، زيبا و دلرباست، و در كار رتق و فتق رود و درياست، اما براي خيمه ي ژنده ي مجنون، يادآور صداقت ليلاست ...
برف آرام و یکریز می بارید. صدای پر پرواز کبوتر سکوت ما را شکست. بوستان جنگلی جمشیدیه سفید پوش و خواب، چشم هایمان را می دید که به آشیانه ی خالی طوطی ها خیره مانده بود. یک هفته مانده بود به نوروز، و تو روزهای تعطیل را می رفتی کنار دریای شوریده ی شمال. از سرما شکایت کردی. گفتم "چوب ها خیس شده اند. یک تکه نان برای کبوترها و گنجشک ها خرد کن، گرم می شوی.."
به ایلیای همیشه هم سفر
در میان جمع تنهایی و در انزوای خود دوستان را به یادی می نوازی. خطوط منکسر رابطه از دیروز تا پسافردا، امتدادی طولانی تر از راه شیری در کهکشان شناختن همان رازی است که پیشینان من و تو به آن عشق نام می نهادند. سیب عقیق یادگاری را نگاه کن تا رنگ روزهای جدایی را از قهوه ای به سرخ مبدل کنی. راز تو در روز بیداری نوشته خواهد شد. خاری که پای تو را می خلد، مرا خانه نشین می کند.
برای ایلیای دور و نزدیک
دیشب تو غمگین نبودی، من دل شکسته بودم. در جست و جوی الهامی دور و دیریافته که از غربت دستی می گفت. بوم نقاشی، رنگ نارنجی را برنمی تابد. تو آبی را ترجیح می دهی ولی شب از انعکاس مشکی سرشار است و گیسوی بلند تو از رنگ تردید به سوی سپیدی می رود. باد می وزد به بوم، به دستی که خسته است از ترسیم خواهشی رمزآلود.
خورشید باستانی و نامیرا
لم داده در بغل کوه
مرداد را شکسته می نوشت
در سایه سار خنک یک خاطره
راحت و لمس افتاده ایم
هم پای آب بودم
فرهنگ فارسی ورق خورد
خاک لخت لخت خواهش بود
در چشمه سار رازی بود
آب با لبخنده ی تو می جوشد
القاب آب
در قاب نام تو معنا می گیرد
و مرغ حق
بر بام های محدب شعر می سرود
حق و حق و حق
رواق های مسجد همراز
پژواک بال کبوتر را
به آستانه ی غربت می برند
با نقطه های زیر و زبر
بر دشت می دوند
صبح در سبزوار
شراب خانه ی ملاهادی
لحظه یعنی یک گوشه ی چشم
شام در نیشابور
غرق در فیروزه ی اعتماد
کاروان سلسله الذهب
آن روز در همین میدان
شمسای مشرقی
شرط و شروط عشق می بست
حروف قدسی ابجد می رقصند
سرو هزار ساله ی مرو
با لولیان کوچه باغ ها می خواند
"... به شرط ها و شروط ها..."
لطایف راه
لحظه ی دیدار
از آن روزها که هر لحظه اش می توانست وقت خوب گریستن و پرواز باشد، گذشتیم. و چه زود شکستیم، آیینه هایی را که در آن سال ها سفته بودیم. آن روزها، آن دقایق نیلوفری، همان دوستان مجالس لبخند که پولاد را ـ با اکسیر رضایت و آشنایی ـ نرم کردند. بر آهن بنفشه کاشتند. بر سنگ های تبرک، گمنام درخشیدند. خوانا، خندان و شگرف. از آن روزها گذشتیم، و تنها ـ ناخوانا و عبوس و مشکی پوش ـ شکستیم.
یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
هر کس که بدید چشم او گفت
کو محتسبی که مست گیرد