چشم در چشم پنجره دوخته بود و شعر کوچه را می خواند. برگ های بید سرمایی را در رگ و پوست خود احساس می کردند. انگار کوچه و محله و شهر کوچک تر شده بودند. ساعت روی ساعت یازده خواب رفته بود. حالا دیگر چه فرق می کند این یازده، صبح است یا شب...
چکه چکه پاییز می بارد و بهار شاعران قدم های لرزانش را آهسته می شمارد. فصل بلوغ جنون آغاز می شود و جاده های شوریدگی ام را به خود می خواند. رنگ جنگل به قهوه ای و بنفش و زرد نزدیک می شود. باد چون دودی لغزان به هوا می پیچد و بالا می رود. این روزها، از مرگ گل سیاه می پوشم...
امروز در کنار بهمنشیر خون می بارد. بوی بادام سوخته پیچیده است. بهمن شیر، بهمن شصت و پنج، بهمن و عزیز و علی رضا و ناصر.. بوی بادام با رنگ قهوه ای سوخته، ساحل را پوشانده و خون را از هوا خالی می کند.
ـ سرم چه درد می کند!
ـ سرم گیج می رود!
- قلبم بی جهت و تند می زند!
یک نفر کنار رود، بدون ماسک افتاده و به موج های کف آلود نگاه می کند. دور لب ها و انگشت هایش قرمز است. اهل دل و خراسان است. بر سرش خون باریده است و هر چند دقیقه یک بار امیل نیتریت استنشاق می کند.
ـ شاید به زندگی آمده بودم برای همین لحظه!
به اغما می رود... و ما، تازیانه های تنهایی را در شهری سرد، بی نوای بهمن شیر، با رگ های خشک تاب آوردیم.
می آمد و می آمد. و آهن پاره های گیج، تن پوشی پر ستاره می شد. بمب صدای قناری نداشت ولی برای ما در آن شب دیجور رمز شب پرواز بود. می آمد و می آمد. و در آن سوی تشنگی، نامی بر لب های تفتیده و چاک چاک می چرخید. نام نامی ماه منیری که تنها نامش آب می شد در قاب تشنه ی پرده های شهادت. و کاروانی از راه می رسید و راهی که به صحرا و به کوه و به آسمان می پیوست. از قرن های پیاپی تا سال های مقابل، تا لحظه های مجاور..
کاغذی تاخورده و بی خط را از جیب کوچک پیراهنم در آوردم. جوی نقره از آسمان می بارید. نوشتم: اینجا آواز تیشه ی فرهاد سرود محض رهایی ست.. در تاریک روشنا دستی به دستم رسید. منصور بود که از سینه اش رودی از خون جاری بود. انگار جاده ای را در آسمان یافته بوده باشد، بسم الله گفت. دستم را فشرد و سبوی ماه را سرکشید.
کنار حوض فیروزه ای نشسته بود و به دو کبوتری که روی شاخه ی درخت سیب بوسه های ریز و دونه به دونه و نیم بوسه های پشت سر هم رد و بدل می کردند، نگاه می کرد. صدای گرم حاج دایی از اتاق به حیاط سرازیر می شد که شمرده و شیرین غزل خواجه ی شیراز را می خواند: "کار ثواب باده پرستی ست حافظا.."
باغچه اما در حسرت یک بوته ی گل محبوبه ی شب به نظر بی حوصله می آمد.
كلاغ پير بر روی شاخه ی کج درخت كاج دانشكده با تمام حنجره اش جار مي زند. آهنگي مجاري دانه هاي برف را تا زمين بدرقه مي كند. تصويري ناميرا از دوستي نافراموش قاب آب گرفته ي چشمانم را پوشانده است...
كوه در زير پاي سيدمهدي نرم و گرم مي شد و پيمودني. شيار كنار روستاي كندلان را به سمت تپه ي سنگي مي رفتيم. تفنگ بر روي دوش براي كشتن نبود.. و سنگ ها به قلب و عشق جاودانه ي او سلام مي گفتند...
ماه از روزه و راز مي گويد. خورشيد لباس كهنه ي پاييز به تن مي كند. خاك هم چنان اخرايي ست. دلتنگي من از روزهاي فرداست كه آسمان سرخ، جنگل بنفش، و ماه ماه ماه.. ماه، محصور ابرهاي كينه مي شود. بايد كمي دعاي جوشن بخوانم. حالم هيچ خوب نيست..
صفحه ي نود و يك، ستون دوم، كلمه ي "شد" را پس از "عاشق" بنويس. بيابان و تنهايي را درست كن. مرگ را با كاف ننويس. هلاك با دو چشم است. آخر خط نقطه را بردار..
كدام دست به دوستي كافر شد و در هواي كينه چرخ زد و لبخند تو را چيد؟ كدام فاصله و نفرين، مرا تبعيدي روزهاي فردا خواست؟ از جاي پاي شيطان در كوچه هاي آشناي آتش مي رويد..
غروب رنگ و رو رفته ی شهریور در كنار درياچه ي غمگين طالقان اتراق كرده و خورشيد نيمه جان در ستيغ كوه به سمت شب خيز برمي دارد. باد خجول و عجول به روي آب مي افتد و مي پيچد و تاب مي خورد و هراسان به سوي ابهامي در غروب زوزه مي كشد. چند درخت خاك آلود، خسته از رخت و بخت برگ و جوانه و بهار، به پاييزي ابدي خو گرفته اند. فراي موج ها، روستايي سبز و ساکتُ، روزهاي آخر تابستان را نفس مي كشد..
لحظه هاي لال و ملال آور با چراغي خاموش به دست مي گذرند و تو از ثانيه هاي امروز من هيچ نمي فهمي. تقصير از تو نيست، يا من و يا ديگري. اين تقدير ديرپاي نسلي است كه در موج هاي داغ و دم كرده، آوازهاي شرقي سردادند. موجي كه چون ديواري سرد و مشبك از راه مي رسيد و چون برق مي گذشت. اعصابي شعله ور مي ماند با تمناي تنهايي و انزوا.
تو را در شب قدر
به آب های روان گفتند
به کودکی خاک سپردند
بیست و هشت بار ماه شهریور گذشت
گاه بی دریغ شاد می شوی
یک وقت با دلیلی هر چند کوچک
تا صبح گریه می کنی
در شب قدری عزیز
سوی حجاز که میروی، به صاحب بگو بیاید. به عهد قدیم. در لحظه های مستی و راستی و گفت و شنید، من را در دست راست خود ببین. به رسم دوستی و چای و تخمه و سیگار. از رفیقان شهر، سنگ دوری به من رسید. شب با قدمی نرم و سنگین و بی رمق، از کوچه می گذرد و زخم هایم را می لیسد. حالی پنجاه پنجاه دارم: نیمی به پایی که نمی رود، نیمی به دلی که به هیچ سو.. دستی که با هیچ دستی.. به هیچ صنمی دل بند نمی شود. راستی راه قبله از کدام سوست...
... دیگر نه پیروان حضرت مولا، بلکه معابد مشرق و مغرب، آمدن مردی از سلاله ی پاکی را در انتظارند. دیگر نه انسان، که آسمان ها و زمین حتا، عطر دیدارش را در خواهشی مدام جست و جو می کنند. نامش هزاران آفرین و درود را به جهان هدیه خواهد داد.
یادت به اتاق می آید. گلدان لب پنجره لبخند می زند. شور برم می دارد. دلم دعای عهد می خواند تا همیشه نامت را در لحظه های نجوا و نیایش به من گوشزد کند.
بیا بریم دربند. محتاج آب چشمه و هوای دره ی تمشک شده ام. کوله و خیمه و ابریق با من. تو کفش کتانی ات را به پا کن. قرارمان همان مجسمه ی سربند. هر جور که تو بگویی. یک صبح تا عصر. یک شب نخواب. دو شب بیداری. سه شب خواب.. ردالشمس با تو، منازل ماه با من. سپیده را تو بیدار کن، مهتاب را من می پایم. تسبیح را پرستو می چرخاند. ستاره ی سحری را من صدا می زنم. صخره ها که رنگ کاه گل گرفت، افطار می کنیم. در کوله بارم، چای چهل گیاه، با طعم غالب گل سرخ هست. پونه هم هنوز همان جا یافت می شود.. دلم برای چشمه ی ذوالجلال تنگ شده است.
آن سوی کوچه ی یازدهم/ دشتی فراخ تر از دفتر قنوت/ گشوده بود..
خدای من ببخش دوستت را...
به محض مردن یک گل
پاییز می رسد
گل برگ ها فرو می ریزد
در آغوش خاک تجزیه می شود
اما در خاطره ی تو
در ذهن من و سوسن و درخت
مفهوم گل
جاودانه می ماند