تبليغاتX
علی اکبر عباسیان
                        به یاد صفورا

   سرت را بگذار روی زانوی آب قاب گرفته که از سمت راست عرش می بارد، در زیر قبه ی وسط حایر. همان جا که آب ها جمع می شوند. در غروب خیمه گاهی و تلی از خاک نرم و پریشان که در آن روز شرقی، چشم ها شاهد سوگ سیاووش بود. قبه ای در کنار قبه ای، بغل رودی و آبی و آبی و آب.. و می بینی تمام ذرات آسمان ها و زمین، چون ماهی ها، آن هجای مرطوب را تلاوت می کنند. و آب، شراب طهوری آمیخته با اشک پریان، ممزوج با آب حیات، لب های تو را می بوسند.. آب، آب، آب..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

عیسای ناصری / از آسمان چارم برگرد / سه روز پس از روز واقعه / العازر رفته را صدا بزن / از سفر مرگ برگردد / در پیش چشم مریم و مرثا

در شرق قدسی مسجدی دور / دست کودکی ام را بگیر / مرا به بیت لحم ببر / مغاره المهد / کلیسای عهد / " آن جا که یسوع مسیح / از مریم عذرا  / زاده شد"

 عیسای ناصری / باز هم العازر را صدا بزن / تا سنگ ریزه جمع کند / و کودکی که در سایه ی من ایستاده است / در پناه آن بیاساید / و دست های کودکی ام را / تا پرستو شدن امتداد بده

تنم را رها کن در باد / در غزه زخم خوردن / در الخلیل عاشق شدن / در قبه الصخره پریدن 

  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

از سمت شرقی شهر

در راهی به سوی نابلس

بعد از باغ قبر مقدس

مردی خمیده را می بینی

که طریق آلام را

با پاهای پرتاپر از تاول

طی می کند

با داغ سرزمین مادری

 

دیوار ندبه می خواند

تا براق برگردد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

در رویای آرام تو می لغزم/

چنان چون اشک یتیم دلقک ماهی/

که صدف سینه ات  را آرزو می کند/

در قعر بی نور اقیانوس/

 

شبی به رویای تو می لغزم/

و آرزویی که با مرگ به خاک می رود/

بر ساقه ی علفی جوانه می زند/

و در لحظه ی نیم نگاه تو/

پرپر می شود/

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

     هیچ مرغی بر شاخه ی پیر و خشک گون آواز نمی خواند. و هیچ پنجره ای به سمت جاده ی رو به دریای نمک باز نمی شود. تاوان بی پروایی آن روزهای بهاری، قفس امروز است که محنت  و محابا، میله های دلتنگ آن شده اند. شاید همین "هیچ" بهترین هدیه باشد و آهی که آیینه ام را مات می کند. نه تماشا، نه سوگند اطلسی های باغ، پایم را به کوچه و جاده و جنگل نمی کشاند.

    کاش روز اول جدایی در پاییز اتفاق نمی افتاد. روز اول آشنایی را در بهار آن سال سراسر سرود به یاد بیاور. و نشانی قاتلم را از آیینه ی روی تاقچه بپرس. راستی را، از روبروی آیینه تا تماشای محشر، چند قدم فاصله است؟

    چون ققنوسی خواهم خواند. باشد از خاکسترم پروازی بروید و در رویایی صبحگاهی و صادق، سینه ام را ببینی که چون آتشکده ای نافراموش است. کاش پاییز نبود..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

عطر حضور تو را

از بوته های نعناع می پرسند

که می رویند روزی روزگاری

بر گور پاییزی من

در سال های پس از مرگ

 

حیف باشد که تو نباشی

آن روز که قدم ها

تابوت تنهای مرا می برند

بر شانه های هق هق

در غروب بغضی خاکستری

 

خاک بستر تنگی ست

بی عطر نعناعی تو

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

    به شکرانه ی شادی ات برای کودکان فقر و جذام لقمه و لبخند مهیا کردم. دیگر قدر شب و شبنم را بیشتر می دانی که می توانی در آن آیینه و آیین، " آفریده ی تنهایی خویشتن " را در آغوش بگیری و قاف تا قاف را به خلوت خود دعوت کنی. حالا می دانی گوشه نشینان در لحظه های بریدن و رهایی چه ملکوتی را تجربه می کنند. و در سفری باطنی به دشت های بکر و زیبای درون رسیدن و با زلال آبشار رمز و راز، دل و صورت را شستن و جلا دادن. هول و هراس را بی معناتر از همیشه دیدن و عشق به زندگی را ژرف و شگرف یافتن..

    در اعماق وجودت، در سفری از قاف تا به قاف، به جنگلی مبهوت می رسی و آوازی از برگ صنوبر می شنوی: سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح..

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

    دو روز در تنهایی چکیدم و هیچ. من بودم و سپیدار لب رود که امتداد تنهایی ام را به سوگ پاییز می رساند. شب که می آمد، ماه به دلجویی شیشه ی مات روزنه اتاق نمی آمد. رگ های سپید سپیدار، اما، تمثیلی از ضربان زندگی بود. خروش خیس خروس همسایه، صبح و سبوح را به نیایش می برد. الهامی ترد، حضور آیینه را ترجمه می کرد.

    ماه رو به روی پنجره ام مکث نمی کرد و تنها دلخوشی تنهایی، دایره ی ناب صورت سپید تو بود و اشاراتی که طعم خوب تجربه ی بودن داشت..

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

                           

     پرده ی دلواپس را کنار می زنی و از پنجره ی خسته و بسته، به باغچه ی خشک روبرو نگاه می کنی. اگر زنده باشد، باز می گردد و روی صندلی می نشیند و آن گوشه ی اتاق سبز می شود و عطر گل رازقی خانه را لبریز می کند. شمع روشن و عود در عودسوز می سوزد. آنجا می نشیند سیگار می کشد و از سفرهایش می گوید. از سینه اش که ستوه شهر را تاب نمی آورد و چشم هایش که با دیدن چشمه باوضو شده است. از سخاوت درخت حکایت تازه ای دارد و لب های تشنه ام را به باران می رساند.

    اگر بیاید می بیند ماهی ها نامش را در یک هجای کوچک و بامعنا، مدام تلفظ می کنند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

                           به یاد صفورا

   آیا دوباره می شود باشم، با مرتضای مرادی، غلام علی پیچک، با چراغی و آن شیعه ی زخمی بین النهرینی که نامش علی محمد عزیزالله بود. در روزهای انسانی و آسمانی دهه ی شصت، سال های وفور جود و جوانمردی.. در جوار و فراز دیواره های بلند ارتفاعات "بازی دراز" که هزار و اندی از دریا فراخ تر بود و چند وجب از آسمان پایین تر. یک دفعه در دل تاریکی شب، علی موحد دانش غیب شود و ابهام پرت شدن و ماندن علی همه را به پرسش و پرستش آسمان بکشاند. و علی بیاید با هفتاد اسیر دشمن. و علی بیاید با دست راستی که در جیبش فرو رفته است. و تا آخر عملیات کسی نداند دست راست علی از بالای مچ قطع شده و قلم شده و با بند کفش بسته شده و در جیب پنهان شده..

    آیا دوباره می شود باشم. آن سوی جاده های کاذب شهر، هزار کیلومتر به سمت جنوب، در سرزمینی که از آسمانش آهن و آتش می بارید و جای دندان و چنگ بر روی خاک حک می شد. با بچه های ش.میم.ر به کشتن اژدهای پلید که پرتاب شده بودند به خرمشهر، به شلمچه ی شرقی، ساختمان های دژ، کنار قبرستان، ساحل اروندرود.. با مردانی از جنس طراوت و تبریک، جنگ نامردی دشمن را تاب آوردن، در غوغای زخم و تاول و لبخند، با مرامی به جا مانده از قوافل عشق، حکایت روز دهم، در سرزمین صفورا..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

   

    از ارتفاعات قلاویزان تا مهران، سواره و پیاده و ساکت می رفتند. برای آزادی شهر. در سپیده ی روزی از تیرماه شصت و پنج. رمز لحظه های سرور، "یا اباالفضل مرا درک کن" بود. ادرکنی بود و باغ های تپه های غلامی مهران در تابستان ولرم و نرمی که چون پرنیان صبح شهادت بود. شاخه های سبز و شاد درخت های مسیر، به گیسوان بوسه خواه فرشته ها می مانست. از آسمان نوری آبی رنگ به زمین می ریخت. آبی مایل به سرخابی، مایل به سبزینه های زندگی پس از مرگ که بر خلاف عادت، بر روی خاک رسته بودند..

    ناگهان نوری فاصله ی زمین و آسمان را محو می کرد و باغی را نشان می داد که دامنه هایش تا رضوان گسترش یافته بود. جماعتی باعشق به گرد حوضی شمسه ای شکل حلقه زده بودند. جمعی دست در گردن دوست، دست در شاخه ی سیب، دست و رو شسته در طراوت شبنم اطلسی های باغ های تپه های غلامی مهران که حالا چسبیده به باغ رضوان بود به حرف و حدیث و لبخند مشغول بودند. اگر یک کوچه باغ هم فاصله بود تا رضوان، همان خاکریز پرنیان پوش پر از پیاله های لبالب بود، با جویی که انگار از مشک آب کنار علقمه جاری می شد و می آمد..

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

    شب سوم قدر پای منبر شیخ قرآن به سر نشسته بودم. رسیدم به نجوایی که در طنین پر تلاطم خود بالا و پایین می رفت و می آمد و می گفت: "یاعلی، یاعلی، یاعلی.." می گفت و می گفتم و شما به خاطرم می گذشتی، با تسبیحی از دانه های در نجف در دست، بر سجاده ای با زری دوزی و رشته های سبز و مهری از تربت.. و شرف شمس بر گوشه ی جانماز می درخشید. به دعای ختم مجلس رسیدیم و هفتاد بار گفتم یاالله.. و در نمازی ناواجب و نازنین، در رکعتی و قنوتی و یاربی، در عقیق انگشتر صورت ماه تو را دیدم که می گفت یاالله.. و در آن سوی پنجره، نخل ها و نفس ها و غزل ها می گفتند یاالله.. یاعالی به حق علی!

    یا ایلیای عزیز! به حق کودکان کاسه به دست کوفه ی آن شب، شیشه ی شکسته ی دلم را بند بزن. ای آبروی نیلوفر! به حق پاکی آیینه های ایوان نجف، طهارت چشم های مرا بازگردان به روزهای هفت سالگی. بفرما تا گل نرگس و اطلسی جهانی شوند. بگو قمری ها برای نصرت حضرت دوست، دعای جوشن بخوانند. برای دست های غریب، دعای وحدت سربدهند. فاصله ها را از دشت خاطره وجین کن. بگو محتسب گریبان مست را رها کند تا چشم های مست گریبان چاک، قامت قیامت تو را تماشا کنند که قیقاج می رود. حتا به پیچ و خم بگو طغرای نام کوچک من را گره بزند به ثلث. به ریحان بگو در لا به لای ورق های دفتر فروغ بروید. 

    یا ایلیای عزیز! به شاپرک ها بگو مژده ی دیدار بیاورند. به وادی السلام که رسیدی، سلام بیابان تشنه را برسان. سلام این دل تنگ..

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

پرده های اتاق از صداقت و قداست رازی که بین ما جریان دارد، به خود می پیچند. و قصه ای از دوست داشتن به دیوار و پنجره و قاب های چوبی حک می شود. و قمری راز را با خود می برد تا برای جفت خود تا صبح بق بقو کند، بازگو کند.. با هم با برگ و باران در میان گذارند.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

    شب با تمام هیبت و حیرتش به روی شهر افتاده بود. باد هروله می کرد و با خود عطری اساطیری می آورد. آواز چند مسافر که گویی از عصری دور و قرنی غریب آمده بودند و می رفتند به گوش می رسید. و طعم تلخ باروت با مزه ی جاودانه ی جرعه آبی از دست دوست می آمیخت. و دوست امیرحسین بود که در عشرت آباد با هم آشنا شدیم، پیمانه ی رفاقت را در کنار کرخه پیمودیم، و در خرمشهر مرام دوستی را پیمان بستیم.

    برای من هیچ گریزی از ماندن نمانده بود و مرگ تنها مرگ نفس های به شماره افتاده ی یک دوست دیرین را با ناله های ققنوس هم آوا می کرد..

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

               

قسم به ماه آن گاه که در زیر نور نازک و ملایم آن قنوت می بندی.

قسم به شانه وقتی چون قایقی کوچک در لا به لای امواج گیسویت تاب می خورد.

قسم به کوه آن گاه که تو آرزوی دیدار دره ی تمشک می کنی.

قسم به دانه های انار، وقتی دست شفابخش تو را بوسه می زنند.

قسم به جریان جاری محبتی که از سینه می جوشد..

قسم به دست های تو که بی تو چشم به فردا نخواهم گشود.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

هفت بار به دور داوودی بچرخ

هفتاد بار دلت را مجاب کن

به آیینه داری و الماس

هزار با از روی دریا گام بردار و

برو تا کرامت یک سلام

شن های ساحل با بوسه ی تو

ماهی می شوند و

تا آب های دور شنا می کنند

نامت طلسم بخت گشایی ست

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 
دل به رود می سپارم
نه کوچه و سنگ
نه حتا به پنجره های بی انتظار
دل به یاد سرخ و آبی تو
در غروبی که تنهایی
قصد جان مرا کرده است
می سپارم
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

    درست مي گويي كه در آن شب راه گناه بسته مي شود و من هم قبول دارم كه در شب هاي قدر، چه قدر حضرت دل را حاضر ديدن، قشنگ است و مي چسبد. شب هاي شلمچه ي دهه ي شصت اما، شب و هر شب، شب قدر بود. چهل و چند شب و روز در سال شصت و پنج هجري شمسي كه كربلاي پنج نام گرفت. در شب قدر چه قدر زمان بر مدار و حال و احوال حضرت دل مي چرخد، سير مي كند و به سلوك مي پيوندد. ثانيه ها و دقايق نيلوفري كه مي گذرند از حال، مي آيند از آينده به حال، حضرت دل را طواف مي كنند و به سوي ديروز مي روند..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

    ساعت نارنجی اتاقم تیک تاک ندارد. قدم به قدم راه نمی رود. یکریز و مستمر می رود و از زمان حس یک جویبار آرام و بی توقف را القا می کند. راهی بی بازگشت از فردایی که به سوی امروز می آید و به امروز می آید و به امروز...

    در جنگل ساعت ما جیرجیرک بود و در بیابان، صدای ضربان قلبمان که هم از گذشت زمان می گفت، هم از جریانی جاری و جاذب که تجلی لبخند خدا بود در لحظه ی کشف. شرح یک حرف از هزار کلمه ی زندگی به صد رساله رسید و چند نامه و پیام و حسب حال که نانوشته ماند و قصه هایی که ناشنیده در سینه ها شهید شدند و شاهد رنج انسان بر کره ی خاک.

    و ما هنوز وارث زنجیر و زخم و رنج بی پایان بردگانیم. و ما هنوز هبوط بی دلیل را ضجه می زنیم. و ما هنوز را تا همیشه بر گرده بار تنهایی و غربت بیابان های نمکسود درمی نویسیم... و برادران ما آن سوی رود، چه خوشبخت خون نجیب ما را رنگینه ی شیشه و شراب شبانه ی خود می خواهند. و من چه قدر سرم گیج می رود..

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

                        

    پشت دیوار قبرستان قدیمی نشسته ام. صدای نوحه و شیون از بالای دیوار سرازیر می شود و می ریزد به کف کوچه و با آب جوی باریک می آمیزد و تا دوردست می رود. احساس می کنم مرگ دوست صمیمی تمام سال های زندگی ام بوده و من او را فراموش و خاموش و مهجور داشته بودم. می خواستم صورتش را از غبار پاک کنم و با او بنشینم و از هر چه او دلش می خواهد صحبت کنم. دلم نمی آمد دست هایش را رها کنم. از وفور صداقت مرگ در شگفت مانده بودم و بی هیچ احساسی از گناه، از شرم می گفتم. صدای جیرجیرک هم انگار خلسه ای ابدی با خود می آورد..

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |