تبليغاتX
علی اکبر عباسیان
 

    جلوتر از نونوایی، اون بغل یه کوچه ی یکی دو متری هست که بهش میگن کوچه ی زن آقا. این زن آقا همون زهرا خانوم زن سیدحسن دعانویسه که از سه چارپنج ساله پیش با پسرش سیدعلی آقا اومده تو این شهر سرسبز و دلباز زندگی میکنه. سیدعلی آقا چل پنجاه سالشه و آدم باعشق و مرامیه. بهش یه کرامتایی هم نسبت میدن. همین سه شنبه شب هفته ی پیش بود که پشت تلفن میگفت: "تازگیا یه وحشتی از مرگ افتاده به دلم. تا دم مرگ مشکلی ندارم. برای توی قبرم یه چیزایی یاد گرفتم. فقط این قسمت که مار و مورا میان میخوان بخورن آدمو زابرام کرده. باید یه نسخه پیدا کنم که این موش و عقرب و مار و مورا نیان منو بخورن. نسخه ای چیزی تو کارت نیست؟ از انگشتر عقیق زرد که اسم پنج تن روش نوشته شده باشه یه رمزی بهت میگم.. ایشالا خدا به خاطر عطر منم که شده شمارو آشتی بده. مریضیات رو خدا درمون کنه. با مردم قهر نکنی. اذیتت نکنن. خدا خیرت بده. مواظب قلبت باش. پروپرانولول چهل میتونی بخوری. یه نمه هم برت میداره. خدا یکی رو برات وسیله کنه یه بسته قرص بهت برسونه.." 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

     غروب رفته و مغرب اومده و اذون امامزاده قاسم شمرون به آسمون بلند شده. آقاموسا درست میگفت و من و اوس محسن و امیرخان و دو سه نفر دیگه که اونجا بودیم، دربست قبول داشتیم که نماز جماعت مسجد که تموم شد، هوا و هدر و افرا تفرا نشیم و یه راست بریم گلاب دره. اول جاده ی خاکی رو بریم تا بند و راه بالا بریم و تو کافه ی بهروز یه نموره حشر و نشر کنیم. بغل حوض اتراق کنیم و حضرت باعشق غزل بخونه و آقاموسا تا بشه و خم بشه و بشینه و بگه: الاهی شکر! هر چی هستیم به لطف مولا و همت یاران، بدتر از اونی که بودیم، نشدیم.

    حالا شب رفته و سحر شده و سپیده اومده و یکی به گوش یکی دیگه میگه: تو رو به کاری آوردن اینجا و میگردونن و میبرن، مشتی! تو رو به انکار نیاوردن که یا نبرن و یا اگه ببرن، به هیچ و پوچ ببرن، عشقی..

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

     شما خوابو از چشمام گرفتی، آقامحمد. شمایی که آزاد شدن شهرو وقتی شهید شده بودی دیدی و شاهد بودی. حالا سالای ساله که این شهرو به اسم شما میشناسن. میلیارد سالم که بگذره بازم به سینه ی این شهر اسم شما حک شده. آخه دل این شهر با اسمت سوخته و با رسمت ساخته و پرداخته شده. جوونای دهه ی شصت یادشون نمیره اون روزی که همه ی مردم اسمت رو شنیدن که توی شهر پیچیده بود و ولوله شده بود. همه دستای گرم خدا رو دیدن و هو کشیدن.

    از همون روز قرارو از دلم گرفت و پرده ی اشکو جلو چشمام کشید. سرم رو پایین انداختم و دیدم دهه ی شصت شده و خرداد رسیده و فرشته های پرنیان پیکر، پشت دیوار مسجد جامع، روبه روی آقامحمد واستادن و چاق سلامتی میکنن و بهش تبریک میگن. یه صدای حزین و شکسته هم هی میخونه: نبودی ممد! نبودی ببینی شهر آزاد و رها شده و خون یارات پرثمر شده.. ولی شما بودین آقامحمد. اونا افسوس ندیدنت را میخوردن.. 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

      ۱)بعد از ظهر یک روز پررنگ پاییزی بود. پاییز جوان سال شصت و شش. در حیاط زرد و قهوه ای دانشکده ی روان شناسی نشسته بودم و برای دوستم شعر می خواندم. یک مثنوی که با این مصرع شروع شده بود: "زخم ها بر من هجومی آورید.." کاظم گفت: بیا بریم پیش قیصر. من امروز باهاش قرار دارم. دانشگاه تهرانه. دوست دارم این شعرو براش بخونی.." رفتیم و رسیدیم و روی یک نیمکت بغل دانشکده ی ادبیات نشستیم و شعر خواندیم. در حیرت بودم از وسعت دانش و افتادگی قیصر. اول گفت: "دوست دارم شعرتو با صدا و لحن خودت بشنوم.." من هم خواندم و خواندم تا اینکه رسیدم به پرده ی شهادت دوستم ایرج که در جنوب خرمشهر دست های جوانش با ترکش عمود قطع شد.. اشک و پاییز امانم را برید. قیصر کاغذهای خط خطی و خیس را از دستم گرفت و بوسه ای به پیشانی ام زد و ادامه ی شعر را آرام نجوا کرد. گوشه ی پایین کاغذ نوشت: "دست شما درد نکند..."

    ۲)"وقتی تو نیستی / نه هست های ما / چونانکه بایدند / نه بایدها...

    مثل همیشه آخر حرفم / و حرف آخرم را / با بغض می خورم 

    عمری است / لبخندهای لاغر خود را / در دل ذخیره می کنم: / باشد برای روز مبادا!

    اما / در صفحه های تقویم / روزی به نام روز مبادا نیست / آن روز هر چه باشد / روزی شبیه دیروز / روزی شبیه فردا / روزی درست مثل همین روزهای ماست / اما کسی چه می داند؟ / شاید / امروز نیز روز مبادا باشد!

    ...هر روز بی تو / روز مبادا است!"*

    ۳)در نیم شب کم رنگ پاییزی با درد شدیدی در سینه از خواب بیدار شدم. نشستم و جمله و کلمه و حرفی را به زبان آوردم. با روان نویس قرمز چند خط نوشتم که رنگ و بوی آخرین نوشته های یک محتضر را داشت... شب را با درد و اندوهی که هم می دانستم از کجاست و هم نمی دانستم، با زمزمه ی نام چهل دوست خوب خدا، با غزل خواجه ی شیراز.. سحر کردم. صبح زود شاهرخ تماس گرفت: "سلام عزیزم"  گفتم: "سلام، خوبی شاهرخ جان؟" صدایش نازتر از همیشه بود. با بغضی نه چندان پنهان در گلو گفت: "نه، خوب نیستم. قیصر امین پور رفت از بین ما.. به سیدعباس هم بگو، عزیزم. بگو چقدر تنها موندیم.." دیدم تمام حجم دلم ابری شده و ابرها هوای باریدن دارند..

   ۴)در روزگاری که چه بسیار شاعران و هنرمندان جوانمرگ می شوند، خود را نیز در مقام اتهام می نشانم و در مرگ غریبانه ی قیصر باشکوه شعر فارسی سهیم می دانم. کاش موسم پاییز از باغ فرهنگ این سرزمین به یکباره کوچ کند... 

--------------------------------------------------

*قسمتی ازشعر "روز مبادا" - از دفتر "آینه های ناگهان".

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

     یه کوله بار خسته و رنگ و رو رفته داریم، برمیداریم و میکشیم و میریم یه طرفی که جنگل و رودخونه و بیخیالیاش منو یاد اون سالای نوجوونی میندازه. یه شیشه ی شکسته ی آفتاب خورده هم داریم که میبریم و با بوسه ی فرشته هایی که شبا میان کنار چشمه و موهاشونو شونه میکنن بند میزنیم. یه ساعت و یه انگشترم داریم که نمیبریم. میریم که رفته باشیم.. یاد اون روزا به خیر که میرفتیم که دیگه برنگردیم. جاده ها انگاری یه طرفه بودن و هر جا شبو صبح میکردیم شهرمون میشد..

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

     دیگه میخوام تنها سفر کنم. برم نخجیر با یه کوله و یه عصا و یه ابریق و یه کیسه خواب که برای خوابیدن نیست. یعنی هست ولی دیگه خواب به چشمام نمیاد. اگرم بیاد خواب شیرین تو نمیاد که اون ستاره ی شعرا بیافته وسط سینه ی سبز جنگلای شمال. تو صندل سفید داشتی و من صندل سرخ. درختا و سبزه ها به من و تو آفرین می گفتن و رودخونه ثنای تو رو میسرود. دستامون به اون یه نفر حرمت میذاشتن. نگفته بودم که من صوفی شده بودم و یه خرقه ی خوشگل تنم بود. یه کلاه سه ترک هم سرم بود و یه صندوقچه ی نونوار زیر بغلم بود که توش پر بود از سنگای کریمه. یه طوق طلایی به گردنم بود و یه طوطی تاجدار روی زانوم نشسته بود و از کف دستم تخمه ی آفتابگردون برمیداشت و میشکست و مغزشو نوش میکرد. یه فال گرفتم و با هم خوندیم: دیده آیینه دار طلعت اوست..

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |

 

   کارت میتونه یه نیمچه قمه ی ساخت زنجون باشه. یا خودش یه قمه ی درست و حسابی باشه و وسط ظهر عطش و عاشقی بدنش به دست مشت عبداله که اگه بخواد از دلش بنویسه، یسارش جیگر سفید رو میسوزونه و یمینش جیگر سیاه رو. بلکه تموم کنه قصه ی پرغصه و تکراری دل دادن و مفت باختن و آه و واویلا..

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |