موج از هر کرانه می آمد دیواری سرد می شد سوزان و نرم از سر و سینه می گذشت و دریایی نبود. آبی نبود. ولی در ساحل نجات در افق کربلا کشتی عشق پهلو گرفته بود و مردان زخم نوش را فرا می خواند. حدیث قدسی عشق تفسیر می شد و منشآت مجنون در شلمچه رقم می خورد. لحظه ی پاک عزیمت از خود، امتدادی داشت تا روزی که پرده ها از دیدگان فرشتگان کنار رفت و دانستند راز آن جمله ی خدا را در بدایت خلقت: "ما جیزی می دانیم که شما نمی دانید." و ما چه می دانستیم از رسم و راز عاشقی اگر آن صبح و ظهر و شام عاشورا نبود. و من و تو و ما چه می دانستیم از جوهر و جان این قیبله اگر در شلمچه کربلای پنج رقم نمی خورد. و خاک سرد نمی فهمید راز ضربه های عصای امام رضا(علیه السلام) را بر زمین شلمچه آن روز که رو به سوی خراسان داشت و قطره های اشک و جواب چرایی که: "این جا قتل گاه عشاق است.." بیش از هزار سال گذشت و در دهه ی شصت قرن چهاردهم شمسی در جنوب شهر خرمشهر، دل دل جهان، ابر کرامت بارید و دانه های نامریی به قلب ها رسوخ کرد. زمین سیراب می شد از خون. و مردانی که آرزوی باشکوهی را بازجسته بودند. دوست داشتن یک دوست. مرزهای دل دادگی در تصرف حضور بیداران بود در دهه ی شصت، هزاره ی رنج، شلمچه ی غوغا..
این صدای سهمگین در باد است. صدا صدایی که از حنجره ای نمی آید. شاید نذر باد است که می نوازد گوش ها را و بانی آن بارانی از استجابت است در بینابین دو حرم در کربلای معلا از آمد و رفت هزار هزار فرشته ی در پرواز می بارد و می نویسند و می آمیزند قطره های اشک را به آب حیات..
یکی با شعر از شریعه و شعور آب و دیار دوری می گوید. یکی دسدیس پنج انگشتی را بالای کتل زده و با خودش یا به آقا یا به یک نفر دیگر می گوید: اگر بیایم به کربلا و ببینم قبه ی استجابت و محل وفا را و بمیرم خیالی نیست. شراب طهور و حور و جنت و رضوان نمی خواهم. تو که باشی همه چیز هست..
"به درستی شما نمی دانید طعام حقیقی همانا عمل به مشیت خدا ست.
زیرا آنچه که قوت انسان می شود و او را حیات می دهد نان نیست،
بلکه آن کلمة الله است به اراده ی او که به انسان روزی می دهد.
پس از این سبب است که فرشتگان پاک نمی خورند [و من الملائکة لایئکل]،
بلکه زندگانی می کنند و متغذی می شوند به اراده ی خدای.
همچنین ما و موسا و ایلیا و یکی دیگر
چهل روز و چهل شب بدون چیزی از طعام گذراندیم."
عیسا مسیح علیه السلام