تبليغاتX
علی اکبر عباسیان - راز مگوی یحیا
 

     این کار و بار یحیای رازدار بود که چون شمع تا صبحدم بپاید، و تاریکی را خاموش کند، و روشنایی را بپاشد، به روستای کندلان، به کوه های کردستان، به سرزمین الهی ایران. هر وقت با یحیا قدم می زدم بر من رازی گشوده می شد. رازی از درخت، رمزی از باران، اشارتی از رودی که در جوار روستا می چمید.

     آن شب، روستا در برفی که روی برف انباشته می شد، به خواب رفته بود. یحیا به سنگرم آمد. ساعتی به اذان صبح مانده بود. چای برایم آورد. گفتم: "انگار همه ی دنیا در خوابند." یحیا دست هایش را ها کرد و گفت: "خدا بیدار است، و بیداران را دوست دارد." آماده باش بود و خبررسان ها خبر آورده بودند: "امشب به شما حمله ی سنگینی می کنند. می آیند که پایگاه را بگیرند." به یحیا گفتم: "داداش! صورت تابناک تو سنگر را نشان دشمن ندهد!" یحیا تبسمی نمکین کرد و گفت: "در دلم وجعلنا می خوانم، تا نامحرم من و تو و لیوان های چای را نبیند."

     دو ماه بعد به جفیر رفتم. بیابانی که مرا سخت به یاد هبوط حضرت آدم ع می انداخت. غربتی شیرین، آمیخته با تقدیری از روی لطف، و تک و تنها در غروب روضه ی فراق. گردان ها می آمدند تا مهیای خیبر شویم، و در صبحی شاد یحیای رازدار را دیدم. در حین دیده بوسی و لبخند، گفت: "ای کاش از خدا تو را به اضافه ی یک لیوان چای می خواستم." لبخند به شکرخند رسید. رفتم چای مهیا کردم، و در خلوت خاکریزی قدیمی، چهره به چهره چای نوشیدیم. چه قدر چای و رباعی و یحیا چسبید. سه روز بعد در جمع مجانین به خیبر رفتیم.

     از هور می گذشتیم و یحیا از حور و پری می گفت. خمپاره های کر و کور، موشک های بدون زوزه، ترکش های رهایی بخش... یحیا مرا صدا زد. به سویش چرخیدم. گفت: "چیزی می گویم که به کسی نگو..." و من لحظه ای عجیب ترسیدم. یحیا راز مگویش را به من گفت. جانم سوخت و پاهایم برای لحظه ای از زمین جدا شد. یحیا سوزن را به من سپرد و با ترکشی موافق، رفت تا لب همیشه، تا چشمه های تماشا..

     به گمانم آن لحظه خاک بسیط شده بود تا یحیای رازدار فرار کند از خاک، بگریزد با مولا، به کشتی نجات.. از میان امیدها به امیدی دل بند شده بود، یحیا شده بود، یک پارچه پرنیان و آقایی. احساسی به من می گفت مادرش او را با نام امام حسین ع بوسیده بود، که این همه شیرین می خندید، این قدر تمیز بود. در میدان مشاهده ی دوست بود. "به حرمت در خلوت، و خجل از خدمت، و ایثار به رفاقت." یحیا نه در تنهایی گم بود، نه در جمع غایب. دیگر نمی دانم. هیچ.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |