تبليغاتX
علی اکبر عباسیان - عطری مرطوب

    

      در حاشیه ی خیابان پیاده می رفتیم. علی رضا زخم داشت، و سلوک عجیبی را سیر می کرد. مثل شمع که سلوکش سوختن است. می گفت: "فردا برایم زیارت عاشورا بخوان. با صد لعن و صد سلام..."

     پنجره های قدیمی و ویران را با گونی های پر از خاک پوشانده بودند. چند دقیقه یکبار، ماشینی جنگی از خیابان رد می شد. با سرعتی زیاد، چاله ها و تل های خاک را فرمان می گرفت و می رفت. هر چند ثانیه، چند بار صدای گلوله و انفجار و موج در فضا می پیچید. هیچ خطی صاف نیفتاده بود، و آفتابی که به شدت شرقی بود، عمود می تابید. خیابان به رودخانه ختم می شد.

     علی رضا به دیوار تکیه داد و گفت: "روبروی دکان نانوایی صبر می کنم. شاید سمیرا برای خریدن نان بیاید.." به دیوار تکیه دادم. نشستم و در حالی گه زخم پایش را می بستم، گفتم: "شاهد عهد شباب آمده بودش به یاد.." آسمان هوای باریدن نداشت، و هوا از عطری مرطوب سرشار بود.

     خرمشهر قلب زمین بود، و من به پرستویی فکر می کردم که به سوی آتش پرواز می کند...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت توسط علی اکبر عباسیان |