به خودت بگو حالم خوبه و می تونم تا دره ی دارآباد برم و برگردم و پای پنجره ی اتاقم بشینم و به سیگارم کبریت بکشم و چارتا غزل از حضرت حافظ بخونم و رادیو رو روشن کنم. با هوشنگ ابتهاج زمزمه کنم: ایران ای ای ای، ای سرای امید و از این صحبتا.
به خودت بگو مرام مولا رو عشقه، تا تو دلت بجوشه چشمه ی خوش مزه ی اشک پریون و بنوشی و سر و صورتت رو صفا بدی و بگی یا سبحان الذی... برو تا آخر قصه تا برسی به کربلا. همون کربلایی که تو بین النهرینه و وقتی اسمش می آد یه جماعتی دلشون می ره به کربلای پنج و رنج و گنج و ترنج شلمچه ی شوق.
برو شیرجه بزن تو آبی بیکرون اسمی که رسم و مرام و ورد زبون آدمای باعشقه. راستی می دونی اسم رمز اون شبای پر فرشته ی شلمچه چی بود؟ اگه یادت رفته، وای به حال آسمون دلت. باید به سمت قبله بری و بری و برسی به قبرستونی و لا اله الا الله بگی و برسی به یه گلزار که تا دلت بخواد دلبازه و بزرگه و یه گوشه ی یه قطعه ی باحالش ببینی یه سنگ سفید گذاشتن رو تن یه شهید که شب و روز و همیشه ازش گلاب می زنه بیرون و یه جماعتی دارن عطرش رو بو می کنن و به روسری می مالن و به دل و صورت می زنن و می گن سلام سید گلاب! اسم شب شبای کربلای پنج چی بود؟