یه کوله بار خسته و رنگ و رو رفته داریم، برمیداریم و میکشیم و میریم یه طرفی که جنگل و رودخونه و بیخیالیاش منو یاد اون سالای نوجوونی میندازه. یه شیشه ی شکسته ی آفتاب خورده هم داریم که میبریم و با بوسه ی فرشته هایی که شبا میان کنار چشمه و موهاشونو شونه میکنن بند میزنیم. یه ساعت و یه انگشترم داریم که نمیبریم. میریم که رفته باشیم.. یاد اون روزا به خیر که میرفتیم که دیگه برنگردیم. جاده ها انگاری یه طرفه بودن و هر جا شبو صبح میکردیم شهرمون میشد..