تبليغاتX
علی اکبر عباسیان - پاییز پریشان- با قیصر

      ۱)بعد از ظهر یک روز پررنگ پاییزی بود. پاییز جوان سال شصت و شش. در حیاط زرد و قهوه ای دانشکده ی روان شناسی نشسته بودم و برای دوستم شعر می خواندم. یک مثنوی که با این مصرع شروع شده بود: "زخم ها بر من هجومی آورید.." کاظم گفت: بیا بریم پیش قیصر. من امروز باهاش قرار دارم. دانشگاه تهرانه. دوست دارم این شعرو براش بخونی.." رفتیم و رسیدیم و روی یک نیمکت بغل دانشکده ی ادبیات نشستیم و شعر خواندیم. در حیرت بودم از وسعت دانش و افتادگی قیصر. اول گفت: "دوست دارم شعرتو با صدا و لحن خودت بشنوم.." من هم خواندم و خواندم تا اینکه رسیدم به پرده ی شهادت دوستم ایرج که در جنوب خرمشهر دست های جوانش با ترکش عمود قطع شد.. اشک و پاییز امانم را برید. قیصر کاغذهای خط خطی و خیس را از دستم گرفت و بوسه ای به پیشانی ام زد و ادامه ی شعر را آرام نجوا کرد. گوشه ی پایین کاغذ نوشت: "دست شما درد نکند..."

    ۲)"وقتی تو نیستی / نه هست های ما / چونانکه بایدند / نه بایدها...

    مثل همیشه آخر حرفم / و حرف آخرم را / با بغض می خورم 

    عمری است / لبخندهای لاغر خود را / در دل ذخیره می کنم: / باشد برای روز مبادا!

    اما / در صفحه های تقویم / روزی به نام روز مبادا نیست / آن روز هر چه باشد / روزی شبیه دیروز / روزی شبیه فردا / روزی درست مثل همین روزهای ماست / اما کسی چه می داند؟ / شاید / امروز نیز روز مبادا باشد!

    ...هر روز بی تو / روز مبادا است!"*

    ۳)در نیم شب کم رنگ پاییزی با درد شدیدی در سینه از خواب بیدار شدم. نشستم و جمله و کلمه و حرفی را به زبان آوردم. با روان نویس قرمز چند خط نوشتم که رنگ و بوی آخرین نوشته های یک محتضر را داشت... شب را با درد و اندوهی که هم می دانستم از کجاست و هم نمی دانستم، با زمزمه ی نام چهل دوست خوب خدا، با غزل خواجه ی شیراز.. سحر کردم. صبح زود شاهرخ تماس گرفت: "سلام عزیزم"  گفتم: "سلام، خوبی شاهرخ جان؟" صدایش نازتر از همیشه بود. با بغضی نه چندان پنهان در گلو گفت: "نه، خوب نیستم. قیصر امین پور رفت از بین ما.. به سیدعباس هم بگو، عزیزم. بگو چقدر تنها موندیم.." دیدم تمام حجم دلم ابری شده و ابرها هوای باریدن دارند..

   ۴)در روزگاری که چه بسیار شاعران و هنرمندان جوانمرگ می شوند، خود را نیز در مقام اتهام می نشانم و در مرگ غریبانه ی قیصر باشکوه شعر فارسی سهیم می دانم. کاش موسم پاییز از باغ فرهنگ این سرزمین به یکباره کوچ کند... 

--------------------------------------------------

*قسمتی ازشعر "روز مبادا" - از دفتر "آینه های ناگهان".

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |