تبليغاتX
علی اکبر عباسیان - بودی میدیدی

     شما خوابو از چشمام گرفتی، آقامحمد. شمایی که آزاد شدن شهرو وقتی شهید شده بودی دیدی و شاهد بودی. حالا سالای ساله که این شهرو به اسم شما میشناسن. میلیارد سالم که بگذره بازم به سینه ی این شهر اسم شما حک شده. آخه دل این شهر با اسمت سوخته و با رسمت ساخته و پرداخته شده. جوونای دهه ی شصت یادشون نمیره اون روزی که همه ی مردم اسمت رو شنیدن که توی شهر پیچیده بود و ولوله شده بود. همه دستای گرم خدا رو دیدن و هو کشیدن.

    از همون روز قرارو از دلم گرفت و پرده ی اشکو جلو چشمام کشید. سرم رو پایین انداختم و دیدم دهه ی شصت شده و خرداد رسیده و فرشته های پرنیان پیکر، پشت دیوار مسجد جامع، روبه روی آقامحمد واستادن و چاق سلامتی میکنن و بهش تبریک میگن. یه صدای حزین و شکسته هم هی میخونه: نبودی ممد! نبودی ببینی شهر آزاد و رها شده و خون یارات پرثمر شده.. ولی شما بودین آقامحمد. اونا افسوس ندیدنت را میخوردن.. 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |