تبليغاتX
علی اکبر عباسیان - حشر و نشر

     غروب رفته و مغرب اومده و اذون امامزاده قاسم شمرون به آسمون بلند شده. آقاموسا درست میگفت و من و اوس محسن و امیرخان و دو سه نفر دیگه که اونجا بودیم، دربست قبول داشتیم که نماز جماعت مسجد که تموم شد، هوا و هدر و افرا تفرا نشیم و یه راست بریم گلاب دره. اول جاده ی خاکی رو بریم تا بند و راه بالا بریم و تو کافه ی بهروز یه نموره حشر و نشر کنیم. بغل حوض اتراق کنیم و حضرت باعشق غزل بخونه و آقاموسا تا بشه و خم بشه و بشینه و بگه: الاهی شکر! هر چی هستیم به لطف مولا و همت یاران، بدتر از اونی که بودیم، نشدیم.

    حالا شب رفته و سحر شده و سپیده اومده و یکی به گوش یکی دیگه میگه: تو رو به کاری آوردن اینجا و میگردونن و میبرن، مشتی! تو رو به انکار نیاوردن که یا نبرن و یا اگه ببرن، به هیچ و پوچ ببرن، عشقی..

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |