جلوتر از نونوایی، اون بغل یه کوچه ی یکی دو متری هست که بهش میگن کوچه ی زن آقا. این زن آقا همون زهرا خانوم زن سیدحسن دعانویسه که از سه چارپنج ساله پیش با پسرش سیدعلی آقا اومده تو این شهر سرسبز و دلباز زندگی میکنه. سیدعلی آقا چل پنجاه سالشه و آدم باعشق و مرامیه. بهش یه کرامتایی هم نسبت میدن. همین سه شنبه شب هفته ی پیش بود که پشت تلفن میگفت: "تازگیا یه وحشتی از مرگ افتاده به دلم. تا دم مرگ مشکلی ندارم. برای توی قبرم یه چیزایی یاد گرفتم. فقط این قسمت که مار و مورا میان میخوان بخورن آدمو زابرام کرده. باید یه نسخه پیدا کنم که این موش و عقرب و مار و مورا نیان منو بخورن. نسخه ای چیزی تو کارت نیست؟ از انگشتر عقیق زرد که اسم پنج تن روش نوشته شده باشه یه رمزی بهت میگم.. ایشالا خدا به خاطر عطر منم که شده شمارو آشتی بده. مریضیات رو خدا درمون کنه. با مردم قهر نکنی. اذیتت نکنن. خدا خیرت بده. مواظب قلبت باش. پروپرانولول چهل میتونی بخوری. یه نمه هم برت میداره. خدا یکی رو برات وسیله کنه یه بسته قرص بهت برسونه.."