... در جمع دوستی ما ، صفا بود و من و علی اکبر ... ایرج و منصور و همت لرستانی. ایرج دست هایش را از دست داد ، و گاز سینه اش را سوزاند. علی اکبر به آسمان نگریست و شهید شد . منصور در آلمان پرواز نصیبش شد . صفا اهل تبریز بود و شعرهای شهریار را شیرین می خواند و یک روز - در جست و جوی علی اکبر- در شیار تنهایی پیچید و دیگر کسی او را ندید . همت تمام پاکی روستایش را با خود داشت و تنها چیزی که تحملش را نداشت ، اخم های من بود . همت با سینه ای سوخته ، و غروبی بی صفا و علی اکبر ، به روستایش برگشت . همت را در خواب می بینم که در شیار تنهایی آوازهای شرقی می خواند . من در شهری بی صفا و همت و علی اکبر ...
جمع دوستی ما در شلمچه بود . اما شلمچه ...